زمان / بدون تو هرگز 20

خدا را ببین

با قاطعیت بهش نگاه کردم …

– این من نبودم که تحقیرتون کردم … شما بودید … شما بهم یاد دادید که نباید چیزی رو قبول کرد که قابل دیدن نیست …

عصبانیت توی صورتش موج می زد … می تونستم به وضوح آثار خشم روی توی چهره اش ببینم و اینکه به سختی خودش رو کنترل می کرد … اما باید حرفم رو تموم می کردم…

– شما الان یه حس جدید دارید … حس شخصی رو که با وجود تمام لطف ها و توجهش … احدی اون رو نمی بینه … بهش پشت می کنن … بهش توجه نمی کنن … رهاش می کنن … و براش اهمیت قائل نمیشن … تاریخ پر از آدم هاییه که … خدا و نشانه های محبت و توجهش رو حس کردن … اما نخواستن ببینن و باور کنن …

شما وجود خدا رو انکار می کنید … اما خدا هرگز شما رو رها نکرده … سرتون داد نزده … با شما تندی نکرده …

من منکر لطف و توجه شما نیستم … شما گفتید من رو دوست دارید … اما وقتی … فقط و فقط یک بار بهتون گفتم… احساس شما رو نمی بینم … آشفته شدید و سرم داد زدید …

خدا هزاران برابر شما بهم لطف کرده … چرا من باید محبت چنین خدایی رو رها کنم و شما رو بپذیرم؟ …

اگر چه اون روز، صحبت ما تموم شد … اما این، تازه آغاز ماجرا بود …

اسم من از توی تمام عمل های جراحی های دکتر دایسون خط خورد … چنان برنامه هر دوی ما تنظیم شده بود … که به ندرت با هم مواجه می شدیم …

تنها اتفاق خوب اون ایام … این بود که بعد از 4 سال با مرخصی من موافقت شد … می تونستم به ایران برگردم و خانواده ام رو ببینم … فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده بود … غریب آشنا

بعد از چند سال به ایران برگشتم … سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت … حنانه دختر مریم، قد کشیده بود … کلاس دوم ابتدایی … اما وقار و شخصیتش عین مریم بود …

از همه بیشتر … دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود…

توی فرودگاه … همه شون اومده بودن … همین که چشمم بهشون افتاد … اشک، تمام تصویر رو محو کرد … خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم … شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت …

با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن … هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت … حنانه که از 4 سالگی، من رو ندیده بود … باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید … محمدحسین که اصلا نمی گذاشت بهش دست بزنم … خونه بوی غربت می داد … حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدم … اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن … اما من … فقط گاهی … اگر وقت و فرصتی بود … اگر از شدت خستگی روی مبل … ایستاده یا نشسته خوابم نمی برد … از پشت تلفن همه چیز رو می شنیدم … غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود …

فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم … کمی آروم می شدم … چشمم همه جا دنبالش می چرخید …

شب … همه رفتن … و منم از شدت خستگی بی هوش …

برای نماز صبح که بلند شدم … پای سجاده … داشت قرآن می خوند … رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش … یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم … با اولین حرکت نوازش دستش … بی اختیار … اشک از چشمم فرو ریخت …

– مامان … شاید باورت نشه … اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود …

و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد …

شبیه پدر

دستش بین موهام حرکت می کرد … و من بی اختیار، اشک می ریختم … غم غربت و تنهایی … فشار و سختی کار … و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوست شون داشتم …

– خیلی سخت بود؟ …

– چی؟ …

– زندگی توی غربت …

سکوت عمیقی فضا رو پر کرد … قدرت حرف زدن نداشتم … و چشم هام رو بستم … حتی با چشم های بسته … نگاه مادرم رو حس می کردم …

– خیلی شبیه علی شدی … اون هم، همه سختی ها و غصه ها رو توی خودش نگه می داشت … بقیه شریک شادی هاش بودن … حتی وقتی ناراحت بود می خندید … که مبادا بقیه ناراحت نشن …

اون موقع ها … جوون بودم … اما الان می تونم حتی از پشت این چشم های بسته … حس دختر کوچولوم رو ببینم …

ناخودآگاه … با اون چشم های خیس … خنده ام گرفت … دختر کوچولو …

چشم هام رو که باز کردم … دایسون اومد جلوی نظرم … با ناراحتی، دوباره بستم شون …

– کاش واقعا شبیه بابا بودم … اون خیلی آروم و مهربون بود… چشم هر کی بهش می افتاد جذب اخلاقش می شد … ولی من اینطوری نیستم … اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم … نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم … من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم … خیلی …

سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم … اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و می سوخت … دلم برای پدرم تنگ شده بود … و داشتم … کم کم از بین خانواده ام هم حذف می شدم … علت رفتنم رو هم نمی فهمیدم … و جواب استخاره رو درک نمی کردم …

” و اراده ما بر این است که بر ستمدیدگان نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان بر روی زمین قرار دهیم

 بخشنده باش

زمان به سرعت برق و باد سپری شد … لحظات برگشت به زحمت خودم رو کنترل کردم … نمی خواستم جلوی مادرم گریه کنم … نمی خواستم مایه درد و رنجش بشم … هواپیما که بلند شد … مثل عزیز از دست داده ها گریه می کردم …

حدود یک سال و نیم دیگه هم طی شد … ولی دکتر دایسون دیگه مثل گذشته نبود … حالتش با من عادی شده بود … حتی چند مرتبه توی عمل دستیارش شدم …

هر چند همه چیز طبیعی به نظر می رسید … اما کم کم رفتارش داشت تغییر می کرد … نه فقط با من … با همه عوض می شد …

مثل همیشه دقیق … اما احتیاط، چاشنی تمام برخوردهاش شده بود … ادب … احترام … ظرافت کلام و برخورد … هر روز با روز قبل فرق داشت …

یه مدت که گذشت … حتی نگاهش رو هم کنترل می کرد… دیگه به شخصی زل نمی زد … در حالی که هنوز جسور و محکم بود … اما دیگه بی پروا برخورد نمی کرد …

رفتارش طوری تغییر کرده بود که همه تحسینش می کردن … بحدی مورد تحسین و احترام قرار گرفته بود … که سوژه صحبت ها، شخصیت جدید دکتر دایسون و تقدیر اون شده بود … در حالی که هیچ کدوم، علتش رو نمی دونستیم …

شیفتم تموم شد … لباسم رو عوض کردم و از در اتاق پزشکان خارج شدم که تلفنم زنگ زد …

–  سلام خانم حسینی … امکان داره، چند دقیقه تشریف بیارید کافه تریا؟ … می خواستم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم …

وقتی رسیدم … از جاش بلند شد و صندلی رو برام عقب کشید … نشست … سکوت عمیقی فضا رو پر کرد …

–  خانم حسینی … می خواستم این بار، رسما از شما خواستگاری کنم … اگر حرفی داشته باشید گوش می کنم… و اگر سوالی داشته باشید با صداقت تمام جواب میدم …

این بار مکث کوتاه تری کرد …

– البته امیدوارم … اگر سوالی در مورد گذشته من داشتید … مثل خدایی که می پرستید بخشنده باشید …

 متاسفم

حرفش که تموم شد … هنوز توی شوک بودم … 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود … فکر می کردم همه چیز تموم شده اما اینطور نبود …

لحظات سختی بود … واقعا نمی دونستم باید چی بگم … برعکس قبل … این بار، موضوع ازدواج بود …

نفسم از ته چاه در می اومد … به زحمت ذهنم رو جمع و جور کردم …

– دکتر دایسون … من در گذشته … به عنوان یه پزشک ماهر و یک استاد … و به عنوان یک شخصیت قابل احترام … برای شما احترام قائل بودم … در حال حاضر هم … عمیقا و از صمیم قلب، این شخصیت و رفتار جدیدتون رو تحسین می کنم …

نفسم بند اومد …

– اما مشکل بزرگی وجود داره که به خاطر اون … فقط می تونم بگم … متاسفم …

چهره اش گرفته شد … سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد …

– اگر این مشکل … فقط مسلمان نبودن منه … من تقریبا 7 ماهی هست که مسلمان شدم … این رو هم باید اضافه کنم … تصمیم من و اسلام آوردنم … کوچک ترین ارتباطی با علاقه من به شما نداره … شما همچنان مثل گذشته آزاد هستید … چه من رو انتخاب کنید … چه پاسخ تون مثل قبل، منفی باشه … من کاملا به تصمیم شما احترام می گذارم … و حتی اگر خلاف احساس من، باشه … هرگز باعث ناراحتی تون در زندگی و بیمارستان نمیشم …

با شنیدن این جملات شوک شدیدتری بهم وارد شد … تپش قلبم رو توی شقیقه و دهنم حس می کردم … مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … هرگز فکرش رو هم نمی کردم … یان دایسون … یک روز مسلمان بشه …

ادامه دارد…

/انتهای متن/

آمار ثبت ازدواج ها از وقوع ازدواج پیشی می گیرد

به گزارش به دخت به نقل از فارس، آمار ازدواج در کشور به تفکیک وقوع و ثبت  نشان می‌دهد که آمار وقوع ازدواج با آمار ثبت در سال‌های اخیر متفاوت بوده است.

بطوری که در آمار ازدواج طی پنج سال اخیر که از سوی سازمان ثبت احوال کشور اعلام شده در سال ۹۲ آمار وقوع ۷۹۲ هزار و ۶۱۲ مورد بوده در حالی که آمار ثبت شده آن کمی کمتر یعنی ۷۷۴ هزار و ۵۱۳ مورد بوده است.

یا به طور مثال در سال ۹۳ نیز آمار وقوع ۷۵۱ هزار و ۱۹۰ مورد بوده در حالی که آمار ثبت شده آن کمی کمتر یعنی ۷۲۴ هزار و ۳۲۴ مورد بوده است.

همینطور در سال ۹۴ طبق آمار رسمی ثبت احوال  آمار وقوع ۶۹۹ هزار و ۲۵۶ مورد بوده در حالی که آمار ثبت شده آن کمتر یعنی ۶۸۵ هزار و ۳۵۲ مورد ثبت شده است.

اما در دوسال اخیر این روند برعکس شده و آمار ثبت شده ازدواج‌ها از آمار وقوع آن پیشی گرفته که نشانگر دقیق تر و بهتر شدن شدن روند ثبت وقایع حیاتی و افزایش آگاهی و اهمیت دادن خانواده ها به موضوع ثبت ازدواج است.

 در سال ۹۵ تعداد ازدواج انجام شده ۶۶۸ هزار و ۲۹۴ مورد بوده ولی آمار ثبت شده آن، ۷۰۴ هزار و ۷۱۶ مورد بوده و در سال گذشته  605هزار و 393  مورد ازدواج انجام شده که  608هزار و 956 مورد ازدواج ثبت شده که نسبت به آمار وقوع آن بیشتر شده است.

آمار ازدواج در کشور به تفکیک وقوع و ثبت

ردیف سال  آمار وقوع آمار ثبت
۱ ۱۳۹۲ ۷۹۲۶۱۲ ۷۷۴۵۱۳
۲ ۱۳۹۳ ۷۵۱۱۹۰ ۷۲۴۳۲۴
۳ ۱۳۹۴ ۶۹۹۲۵۶ ۶۸۵۳۵۲
۴ ۱۳۹۵ ۶۶۸۲۹۴ ۷۰۴۷۱۶
۵ ۱۳۹۶ ۶۰۵۳۹۳ ۶۰۸۹۵۶

 

براساس این گزارش، آمار وقوع به این معناست که تعداد ازدواجهای رخ داده در سالهای گذشته که تا نیمه اردیبهشت امسال ثبت شده، شمارش شده است. به همین دلیل آمار وقوع در سال های 95 و 96 نسبت به آمار ثبت آن کمتر است و به اعتقاد کارشناسان ثبت احوال، چنانچه این آمار (آمار وقوع)در نیمه اردیبهشت ۹۸  تهیه شود قطعا از آمار ارائه شده در این گزارش بیشتر خواهد بود.  

به عبارتی دیگر، طی پنج سال اخیر میان وقوع ازدواج و ثبت ازدواج اختلاف آمار وجود دارد که نشان می دهد ۵۸ هزار و ۸۶۹ مورد ازدواج ثبت نشده است.

براساس آخرین آمار به دست آمده مربوط به سال گذشته که تا تاریخ 15 اردیبهشت 97 به دست آمده در مورد شاخص ازدواج، 605 هزار و 404 مورد ثبت شده است.

همچنین میزان عمومی ازدواج به ازای هر 1000 نفر جمعیت 7.6 نفر است.

/انتهای متن/