اینها مبارزان زمان پهلوی اند؟!

سریال «دلدادگان» به نویسندگی مهدی محمدنژادیان و بابک کایدان و کارگردانی «منوچهر هادی» ساخته شده است و از شبکه سه پخش می شود. البته یک سال قبل از پخش آن و در دوره ساخته شدنش به شدت از سوی برخی خبرگزاری ها درباره آن تبلیغ شد. اما این شبها که سریال دلدادگان از شبکه سه سیما پخش می شود، بینندگان دائما از خودشان می پرسند «آیا واقعا این سریال ضعیف ارزش این قدر تبلیغ کردن را داشت؟» و «آیا این مجموعه واقعا بیان کننده حوادث زندگی یک فرد انقلابی و تلاش او برای وطن و مبارزه با مفاسد اقتصادی است یا به سخره گرفتن انقلابیون و تلاش شان برای حفظ کشور و مبارزه با سیاهی ها در دوران رژیم پهلویست؟»

                                                         

داستان فیلم

 سریال دلدادگان در دو فصل طراحی شده و ماجرای زندگی فردی به ظاهر!! انقلابی و مذهبی است به نام «مالک پورسلیم».

در فصل اول مالک انقلابی و مثلا طرفدار نهضت امام خمینی(ره) عاشق دختری می شود که در عرف آن زمان باحجاب حسابی نمی شود، بشدت به مادیات اهمیت می دهد و  تفکر مذهبی و انقلابی هم ندارد، فقط خیلی زیباست!

شخصیت مالک در این مجموعه داستانی به شدت سطحی طراحی شده است. او در بخش اول و پس از دستگیری و ناکامی در رسیدن به دختری که عاشقش بوده، در دوران تبعید یک احمق تمام عیار تصویر می شود. در واقع مالک به عنوان کسی که وارد دنیای مبارزه شده، اصلا مفهومی به نام ساواک را درک نکرده!، اصول مخفی کاری در مبارزه به ویژه در دوران تبعید را نمی داند و حتی تعریف درستی از عدالت، جریان حق و باطل و … ندارد.

اما متاسفانه در مقابل از نادر که مخبر ساواک است و رقیب مالک، توسط نویسندگان فیلمنامه و کارگردان تصویریک آدم بسیار باهوش، توانمند و کاربلد ارائه شده است.


کدام جبهه؟ کدام زمان؟

حوادث داستان در دوران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همین شکل ادامه پیدا می کند.

باز در این بخش هم مالک با وجود اینکه دیگر قاعدتا باید یک انقلابی قهرمان باشد، یک فرد منفعل، ضعیف و ناتوان تصویر شده که نه تنها در او که در وجود دوستان انقلابی و همچنین همسر انقلابی اش هیچ اثری از عزت، بصیرت، سرافرازی و صلابت یک رزمنده انقلابی دیده نمی شود!

 فاجعه آمیزتر از شخصیت پردازی آدمهای انقلابی داستان، پرداختن به شدت ضعیف، ناپخته و بچگانه جناب کارگردان به مسئله دفاع مقدس است. جبهه ای که مالک و دوستان انقلابی اش با لباس پاسداری به طرف آن حرکت می کنند در یک منطقه کوهستانی مرکز کشور قرار دارد! و روستای اشغال شده آن در روزهای ابتدایی جنگ شبیه یک روستا در استان اصفهان یا سمنان است! تصاویر اجساد بر زمین افتاده در روستای اشغال شده و معلوم نیست به چه نحو آزاد شده هم که دیگر آنقدر احمقانه طراحی شده که بهتر است درباره آن حرفی زده نشود!


مالک در زمان حال

در زمان حال اما، مالک مثلا همچنان انقلابی! با دوستش سید، می خواهند به شکل فردی به جنگ معضل اعتیاد بروند و بدون حضور پزشک متخصص و روانشناس و … مرکز ترک اعتیادی را تاسیس کرده و آن را اداره می کنند. این درحالی است که مالک و سید هردو جانباز دوران دفاع مقدس هستند و مثلا قهرمان زمان جنگند اما…

در این بخش هم مالک باز بشدت ناتوان، ضعیف و احمق تصویر شده است. حتی تعریف یک فرد مذهبی هم برای شخصیت او طراحی نشده است.

مثلا مخاطب در این سریال هیچ گونه حساسیتی از طرف مالک و همسرش با وجود آگاهی از روابط دوستی میان فرزندان شان با فردی از جنس مخالف نمی بیند. در این مجموعه داستانی «حدیث»-دختر مالک پورسلیم- با خسرو در دانشگاه دوست می شود و وقتی پدر حدیث به عنوان یک فرد مذهبی می شنود که قرار است خسرو «دوست پسر دخترش» به خواستگاری او بیاید با آرامش اعلام می کند که منتظر شنیدن این خبر بوده!

یعنی فیلمنامه نویس و کارگردان به مخاطب پیام میدهند که شخصیت مذهبی سریال ما میدانسته دخترش با یک پسری دوست شده اما اصلا از این مسئله ناراحت نبوده و اصولا چنین مواردی ناراحتی ندارد! 

در این سریال مالک پورسلیم و همسر مذهبی و انقلابی اش مرضیه بسیار ناتوان به تصویر کشیده شده اند طوری که نه توانسته اند فرزندانی عاقل و طبیعی تربیت کنند و نه حتی توانایی تشخیص دشمنان قدیمی خود را دارند!


خوشبینانه نگاه کنیم یا بدبینانه؟

به سریال دلدادگان به لحاظ داستانی و شخصیت پردازی شاید بتوان از دو زاویه نگاه کرد:

از زاویه خوش بینانه اگر نگاه کنیم، باید بگوییم  نویسندگان و کارگردان این مجموعه داستانی، به سبب کم مایه بودن مطالعات و تحقیقات شان نتوانسته اند یک سیرِ داستانی قوی را طراحی کنند و به دلیل عجله در نوشتن فیلمنامه و ساخت سریال، داستانی مملو از حوادث غیرمنطقی به مخاطب ارائه کرده اند.

همچنین به دلیل عدم شناخت حوادث تاریخی و فضای مبارزاتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس، تصویری غلط از زمانه مبارزه علیه رژیم پهلوی و بعد دفاع مقدس به مخاطب نشان داده اند.

یعنی در یک کلام به خاطر عدم تحقیق و جهل چنین سریال ضعیفی را ساخته اند.

                                                         ***      

اما اگر نگاه بدبینانه به سازندگان سریال داشته باشیم، ناگزیر به این نکته می رسیم که نویسندگان فیلمنامه و کارگردان آن دقیقا و از روی آگاهی و برای به لجن کشیدن مذهبیون و انقلابی ها چنین تصویر ضعیف و احمقانه ای از مالک، دوستان انقلابی او و مرضیه به مخاطب ارائه کرده اند تا مخاطب در نهایت نه تنها آنها را مظلوم نداند بلکه مذهبیون انقلابی را یک مشت آدم احمق بداند که لیاقت موفقیت و سربلندی را ندارند!

البته قضاوت نهایی را باید بعهده مردم و مخاطبان سریال گذاشت که چه خوش بینانه و چه بدبینانه در مورد دلدادگان و سازندگانش چه نقطه نظری دارند.

منتها این نکته را هم باید گفت که حتی با نگاه خوش بینانه هم جا دارد از مدیران شبکه سه بپرسیم که چرا آنتن سیما را در اختیار اثری گذاشته اند که آفرینندگان آن بدون تحقیق کافی و داشتن اطلاع درست وارد حیطه روایت تاریخی یک برهه مهم تاریخ کشور شده اند و در نهایت با جهل خود تصویری مخدوش و  ضعیف از  مذهبیون انقلابی ارائه کرده اند؟

و سوال آخر این که آیا این طبیعی است که در برخی از سریال های سیما مانند سریال «دلدادگان» نویسندگان و کارگردانان به خاطر کم مطالعه بودن و بی سوادی از قهرمانان وطن، ضدقهرمان بسازند و به مخاطب عرضه کنند؟

/انتهای متن/

 

“احضاریه ” عرض ارادتی ناتمام به بانو زینب

“احضاریه ” نام کتابی است از علی موذنی با محوریت زندگی بانو زینب (س) در قالبی ی – روایی که بتازگی از سوی نشر اسم منتشر شده است.

داستان کتاب شامل پنج بخش است که بدون هیچ مقدمه ای از سوی ناشر یا نویسنده آغاز شده است.  داستان در این  پنج بخش میان دو  زمان امروز و زمان  حضرت زینب(س) در رفت و آمدیست که گاه از زبان حضرت زینب (س) نقل می شود و گاه از قول نویسنده که بنوعی قهرمان قصه امروز هم هست. پاره ای از بخش ها هم روایت تاریخی است.

داستان”احضاریه” نگاهی است داستانی- تاریخی به زندگی و زمانه زینب کبری(س) که نوبسنده سعی کرده در پاره ای قسمت ها آن را حاصل  نوعی کشف و شهود نویسنده و یا قهرمان قصه نشانش دهد.البته داستان در همه بخش ها به لحاظ ریتم و نگارش یکدست نیست. مخاطب گاهی در ماجراهای امروزی داستان غرق می شود و بعد به همان خوبی در داستان زندگی در خانه علی(ع) و زهرا(س) با محوریت زینب پنج ساله و نهایتا گاهی هم با روایتی کاملا تاریخی و کتابی مواجه می گردد.

در کل بنظر می رسد شروع داستان در بخش اول کشش  و اثرگذاری بیشتری نسبت به بخش های دیگر دارد.

فقط برادر تو عزیز است؟

در فرازی از بخش اول که در زمان کنونی و از قول قهرمان قصه نقل می شود، می خوانیم:

 “پیراهن را چسباند به صورتش و زار زد و بعد نگاهم کرد. گفت:  برادر من عزیز نیست؟ فقط برادر تو عزیز است؟ چه حزنی توی صداش بود، مسعود… سرم را انداختم پایین. شرم داشتم نگاهش کنم. دستم را گرفت توی دستش. وای مسعود … دست هاش پر از زخم بو د…”

زار زد. نتوانستم جلوی جاری شدن اشک هام را بگیرم.

گفت:”گفت هیچ وقت مانع کسی نشو که می خواهد نمازش را اول وقت بخواند! گفتم چشم و خواستم بلند شوم از توی کشو کرم بردارم بدهم بمالد به دست هاش که بلند شد و از روی عسلی پارچ را برداشت و توی لیوان تا نیمه آب ریخت و من همین جا بود که از خواب پریدم…”

من سرسپرده توام

و این جملاتی است از بخش دوم داستان که ابتدا در خانه علی(ع) و بعد در خانه زینب و عبدالله می گذرد و حکایت از رابطه زیبا و عشق پرشور در میان این زوج حوان دارد:

“زینب می دید که برای عبدالله برکت را بروی برکت می چینند. مثل جعبه های خرما، و چنان احساس برخورداری می کرد که بی قرارانه پرسید:”این چه احساسی است  در من عبدالله که فکر می کنم باید کاری کنم جز این کارهایی که دارم برای تو می کنم؟ فرزندت را حمل می کنم، غذایت راخودم با میل می پزم و لباست را علی رغم مخالفت تو با میل می شویم . اما باز احساس می کنم کاری دیگر هست که باید به دست من انجام شود.”

عبدالله گفت:”من سرسپرده توام، زینب جان. بگو چه می خواهی تا فراهم کنم.”

زینب گفت:”من  از تو مشورت خواستم.”

عبدالله گفت:” از من مشورت نخواه. به من دستور بده تا اجرا کنم.”

و دست زینب را گرفت وبوسید. گفت:”از پدرت مشورت بخواه…از برادرانت…”

  • تو زیادی خوبی ، عبدالله!
  • می دانی چرا؟
  • چرا؟
  • چوت تو خوب تر از منی ، و این یک تعارف نیست.
  • مرا ببر پیش پدرم…
  • پیاده یا سواره؟
  • پیاده. راه رفتن هم برای من خوب است هم برای جنین!”

 

شما یک مشت زن و بچه…

و این فرازیست از آخرین بخش داستان، صحنه ای از بارگاه یزید که اسرای کربلا درآن حاضرند:

“زینب گفت:” ای پسر معاویه، این را بدان که از ما هرکه در این جاست، جز از خدا نمی ترسد و جز به او شکایت نمی برد. هر نیرنگی در سر داری ، به کار گیر و هیچ تلاشی را برای آن که بارگناهانت سنگین تر شود ، فرونگذار…”

یزید چوب دستش را به سوی زینب نشانه رفت. گفت:” مردانتان را که می توانستند شمشیر به دست بگیرند، کشتیم . حالا شما یک مشت زن و بچه…”

پوزخند زد:”حریفی برای من نیستید!”

زینب گفت:”خداوند بر ما منت گذاشت و بهشت را جایگاه سرور جوانان بهشت قرار داد. همچنان که دوزخ برای درکشیدن تو شعله بر شعله می افزاید!”

یزید نعره زنان چند قدم به سوی زینب رفت:”این منم، یزید، خلیفه مسلمانان، پسر خلف معاویه، کسی که خلیفه اول وخلیفه دوم و خلیفه سوم او را ارج می نهادند و او را با افتخار بر مقامی که داشت، ابقا می کردند و کسی که خلیفه چهارم را در جنگ شکست داد و با قدرتش خلیفه پنجم را از خلافت خلع کرد و خود به جای اونشست.”

و برای آن که خود را از فصاحت کلام زینب رها کند، به سوی علی ابن حسین رفت. گفت:” اکنون، تو بازمانده حسین ابن علی ، اگر جانی در بدنت مانده بگو که تو کیستی و افتخار خاندان تو چیست؟ عمه ات که فقط از وعده و وعیدهایی حرف می زند که من کمترین اعتقادی به آن ها ندارم!”

 

احضاریه در یک نگاه

کتاب احضاریه در یک نگاه کتابی است که شاید با قصد ایجاد نوع تازه ای ارتباط میان مخاطب با داستان کربلا با محوریت زینب کبری(س) نوشته شده است بگونه ای که مخاطب را بیشتر و از نزدیک تر با این حادثه عظیم و منحصر بفرد تاریخ بشری مواجه کند و اثری تازه و این زمانی تر بر او بگذارد و مخصوصا میان زیارت اربعین، این گونه که در این سال های اخیر رسم شده است، یعنی پیاده روی تا کربلا، با واقعه عاشورای سال 61  پیوندی تازه بزند.

این نگاه تازه و  این زمانی به حادثه کربلا کردن و برای امروز از آن بهره گرفتن کار خوبی است که بابتش باید از نویسنده تشکر کرد. در عین حال یکدست نبودن بخش های کتاب به لحاظ ریتم داستانی و کشش و اثرگذاری را شاید بتوان نقطه ضعفی دانست که امید می رود قلم این نویسنده که معلوم است از سر ارادت به بانوی قهرمان کربلا زینب کبری(س)  این داستان را به نگارش درآورده، در آفرینش های بعدی این ضعف  را برطرف سازد.

نکته مهم دیگر این است که وقتی حرف های تازه و نگاه نو به زندگی و وقایع مهم از زندگی اهل بیت و تاریخ اسلام مطرح است، حتما باید نویسنده منبع و مرجع حرف ها و اطلاعات خود را در اختیار خواننده بگذارد هم برای محکم کردن پایه این حرف ها و هم برای کمک به مخاطبی که می خواهد خودش هم بیشتر بخواند و بداند و بفهمد.

در نهایت اصل نگارش کتابی برای معرفی بهترچهره بانو زینب کبری(س) کار پرارزشی است که برای آن باید از نویسنده تقدیر کرد. چرا که در بیان اثرگذار تاریخ زندگی این بانوی بلندمرتبه در جامعه شیعی و ارادتمند به اهل بیت و عاشق سید الشهدا و یارانش، کم کاری بسیار مشهود و آزاردهنده ای صورت گرفته است.

امید که اهالی قلم و هنر برای جبران این کم کاری قدم های بهتری متناسب با اهمیت جریان عظیم و تاریخ ساز کربلا و هم بفراخور نیاز مردم این زمان مخصوصا دختران جوان به داشتن الگوی خوب از زن اسوه بردارند.

 

/انتهای متن/

رمان/بدون تو هرگز / پایان

عشق یا هوس

مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم… اما فاصله ما … فاصله زمین و آسمان بود … و من در تصمیمم مصمم … و من هر بار، خیلی محکم و جدی … و بدون پشیمانی روی احساسم پا گذاشته بودم … اما حالا…

به زحمت ذهنم رو جمع کردم …

– بعد از حرف هایی که اون روز زدیم … فکر می کردم …

دیگه صدام در نیومد …

– نمی تونم بگم … حقیقتا چه روزها و لحظات سختی رو گذروندم … حرف های شما از یک طرف … و علاقه من از طرف دیگه … داشت از درون، ذهن و روحم رو می خورد … تمام عقل و افکارم رو بهم می ریخت … گاهی به شدت از شما متنفر می شدم … و به خاطر علاقه ای که به شما پیدا کرده بودم … خودم رو لعنت می کردم … اما اراده خدا به سمت دیگه ای بود … همون حرف ها و شخصیت شما … و گاهی این تنفر … باعث شد نسبت به همه چیز کنجکاو بشم … اسلام، مبنای تفکر و ایدئولوژی های فکریش … شخصیتی که در عین تنفری که ازش پیدا کرده بودم … نمی تونستم حتی یه لحظه بهش فکر نکنم …

دستش رو آورد بالا، توی صورتش … و مکث کرد …

– من در مورد خدا و اسلام تحقیق کردم … و این … نتیجه اون تحقیقات شد … من سعی کردم خودم رو با توجه به دستورات اسلام، تصحیح کنم … و امروز … پیشنهاد من، نه مثل گذشته … که به رسم اسلام … از شما خواستگاری می کنم …

هر چند روز اولی که توی حیاط به شما پیشنهاد  دادم … حق با شما بود … و من با یک هوس و حس کنجکاوی نسبت به شخصیت شما، به سمت شما کشیده شده بودم … اما احساس امروز من، یک هوس سطحی و کنجکاوانه نیست… عشق، تفکر و احترام من نسبت به شما و شخصیت شما … من رو اینجا کشیده تا از شما خواستگاری کنم …

و یک عذرخواهی هم به شما بدهکارم … در کنار تمام اهانت هایی که به شما و تفکر شما کردم … و شما صبورانه برخورد کردید … من هرگز نباید به پدرتون اهانت می کردم …

پاسخ یک نذر

اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد … و من به تک تک اونها گوش کردم … و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم… وقتی از سر میز بلند شدم لبخند عمیقی صورتش رو پر کرد …

– هر چند نمی دونم پاسخ شما به من چیه … اما حقیقتا خوشحالم … بعد از چهار سال و نیم تلاش … بالاخره حاضر شدید به من فکر کنید …

از طرفی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم … ولی می ترسیدم که مناسب هم نباشیم … از یه طرف، اون یه تازه مسلمان از سرزمینی با روابط آزاد بود … و من یک دختر ایرانی از خانواده ای نجیب با عفت اخلاقی … و نمی دونستم خانواده و دیگران چه واکنشی نشون میدن …

برگشتم خونه … و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم … بی حال و بی رمق … همون طوری ولو شدم روی تخت …

– کجایی بابا؟ … حالا چه کار کنم؟ … چه جوابی بدم؟ … با کی حرف بزنم و مشورت کنم؟ … الان بیشتر از هر لحظه ای توی زندگیم بهت احتیاج دارم … بیای و دستم رو بگیری و یه عنوان یه مرد، راهنماییم کنی …

بی اختیار گریه می کردم و با پدرم حرف می زدم …

چهل روز نذر کردم … اول به خدا و بعد به پدرم توسل کردم … گفتم هر چه بادا باد … امرم رو به خدا می سپارم …

اما هر چه می گذشت … محبت یان دایسون، بیشتر از قبل توی قلبم شکل می گرفت … تا جایی که ترسیدم …

– خدایا! حالا اگر نظر شما و پدرم خلاف دلم باشه چی؟ …

روز چهلم از راه رسید … تلفن رو برداشتم تا زنگ بزنم قم … و بخوام برام استخاره کنن … قبل از فشار دادن دکمه ها … نشستم روی مبل و چشم هام رو بستم …

– خدایا! … اگر نظر شما و پدرم خلاف دل منه … فقط از درگاهت قدرت و توانایی می خوام … من، مطیع امر توئم …

و دکمه روی تلفن رو فشار دادم …

” همان گونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم … بر تو نیز روحی را به فرمان خود، وحی کردیم … تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست … ولی ما آن را نوری قرا دادیم که به وسیله آن … هر کسی از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم … و تو مسلما به سوی راه راست هدایت می کنی “

سوره شوری … آیه 52

و این … پاسخ نذر 40 روزه من بود …

مبارکه ان شاء الله

تلفن رو قطع کردم … و از شدت شادی رفتم سجده … خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه …

اما در اوج شادی … یهو دلم گرفت …

گوشی توی دستم بود و می خواستم زنگ بزنم ایران … ولی بغض، راه گلوم رو سد کرد … و اشک بی اختیار از چشم هام پایین اومد …

وقتی مریم عروس شد … و با چشم های پر اشک گفت … با اجازه پدرم … بله …

هیچ صدای جواب و اجازه ای از طرف پدر نیومد … هر دومون گریه کردیم … از داغ سکوت پدر …

از اون به بعد … هر وقت شهید گمنام می آوردن و ما می رفتیم بالای سر تابوت ها … روی تک تک شون دست می کشیدم و می گفتم …

– بابا کی برمی گردی؟ … توی عروسی، این پدره که دست دخترش رو توی دست داماد می گذاره … تو که نیستی تا دستم رو بگیری … تو که نیستی تا من جواب تایید رو از زیونت بشنوم … حداقل قبل عروسیم برگرد … حتی یه تیکه استخون یا یه تیکه پلاک … هیچی نمی خوام … فقط برگرد…

گوشی توی دستم … ساعت ها، فقط گریه می کردم …

بالاخره زنگ زدم … بعد از سلام و احوال پرسی … ماجرای خواستگاری یان دایسون رو مطرح کردم … اما سکوت عمیقی، پشت تلفن رو فرا گرفت … اول فکر کردم، تماس قطع شده اما وقتی بیشتر دقت کردم … حس کردم مادر داره خیلی آروم گریه می کنه …

بالاخره سکوت رو شکست …

–  زمانی که علی شهید شد و تو … تب سنگینی کردی … من سپردمت به علی … همه چیزت رو … تو هم سر قولت موندی و به عهدت وفا کردی …

بغض دوباره راه گلوش رو بست …

– حدود 10 شب پیش … علی اومد توی خوابم و همه چیز رو تعریف کرد … گفت به زینبم بگو … من، تو رو بردم و دستتون رو توی دست هم میذارم … توکل بر خدا … مبارکه …

گریه امان هر دومون رو برید …

–  زینبم … نیازی به بحث و خواستگاری مجدد نیست … جواب همونه که پدرت گفت … مبارکه ان شاء الله …

دیگه نتونستم تلفن رو نگهدارم و بدون خداحافظی قطع کردم… اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … تمام پهنای صورتم اشک بود …

همون شب با یان تماس گرفتم و همه چیز رو براش تعریف کردم … فکر کنم … من اولین دختری بودم که موقع دادن جواب مثبت … عروس و داماد … هر دو گریه می کردن …

توی اولین فرصت، اومدیم ایران … پدر و مادرش حاضر نشدن توی عروسی ما شرکت کنن … مراسم ساده ای که ماه عسلش … سفر 10 روزه مشهد … و یک هفته ای جنوب بود …

هیچ وقت به کسی نگفته بودم … اما همیشه دلم می خواست با مردی ازدواج کنم که از جنس پدرم باشه … توی فکه … تازه فهمیدم … چقدر زیبا … داشت ندیده … رنگ پدرم رو به خودش می گرفت …

پایان

/انتهای متن/

زمان / بدون تو هرگز 20

خدا را ببین

با قاطعیت بهش نگاه کردم …

– این من نبودم که تحقیرتون کردم … شما بودید … شما بهم یاد دادید که نباید چیزی رو قبول کرد که قابل دیدن نیست …

عصبانیت توی صورتش موج می زد … می تونستم به وضوح آثار خشم روی توی چهره اش ببینم و اینکه به سختی خودش رو کنترل می کرد … اما باید حرفم رو تموم می کردم…

– شما الان یه حس جدید دارید … حس شخصی رو که با وجود تمام لطف ها و توجهش … احدی اون رو نمی بینه … بهش پشت می کنن … بهش توجه نمی کنن … رهاش می کنن … و براش اهمیت قائل نمیشن … تاریخ پر از آدم هاییه که … خدا و نشانه های محبت و توجهش رو حس کردن … اما نخواستن ببینن و باور کنن …

شما وجود خدا رو انکار می کنید … اما خدا هرگز شما رو رها نکرده … سرتون داد نزده … با شما تندی نکرده …

من منکر لطف و توجه شما نیستم … شما گفتید من رو دوست دارید … اما وقتی … فقط و فقط یک بار بهتون گفتم… احساس شما رو نمی بینم … آشفته شدید و سرم داد زدید …

خدا هزاران برابر شما بهم لطف کرده … چرا من باید محبت چنین خدایی رو رها کنم و شما رو بپذیرم؟ …

اگر چه اون روز، صحبت ما تموم شد … اما این، تازه آغاز ماجرا بود …

اسم من از توی تمام عمل های جراحی های دکتر دایسون خط خورد … چنان برنامه هر دوی ما تنظیم شده بود … که به ندرت با هم مواجه می شدیم …

تنها اتفاق خوب اون ایام … این بود که بعد از 4 سال با مرخصی من موافقت شد … می تونستم به ایران برگردم و خانواده ام رو ببینم … فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده بود … غریب آشنا

بعد از چند سال به ایران برگشتم … سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت … حنانه دختر مریم، قد کشیده بود … کلاس دوم ابتدایی … اما وقار و شخصیتش عین مریم بود …

از همه بیشتر … دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود…

توی فرودگاه … همه شون اومده بودن … همین که چشمم بهشون افتاد … اشک، تمام تصویر رو محو کرد … خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم … شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت …

با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن … هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت … حنانه که از 4 سالگی، من رو ندیده بود … باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید … محمدحسین که اصلا نمی گذاشت بهش دست بزنم … خونه بوی غربت می داد … حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدم … اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن … اما من … فقط گاهی … اگر وقت و فرصتی بود … اگر از شدت خستگی روی مبل … ایستاده یا نشسته خوابم نمی برد … از پشت تلفن همه چیز رو می شنیدم … غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود …

فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم … کمی آروم می شدم … چشمم همه جا دنبالش می چرخید …

شب … همه رفتن … و منم از شدت خستگی بی هوش …

برای نماز صبح که بلند شدم … پای سجاده … داشت قرآن می خوند … رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش … یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم … با اولین حرکت نوازش دستش … بی اختیار … اشک از چشمم فرو ریخت …

– مامان … شاید باورت نشه … اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود …

و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد …

شبیه پدر

دستش بین موهام حرکت می کرد … و من بی اختیار، اشک می ریختم … غم غربت و تنهایی … فشار و سختی کار … و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوست شون داشتم …

– خیلی سخت بود؟ …

– چی؟ …

– زندگی توی غربت …

سکوت عمیقی فضا رو پر کرد … قدرت حرف زدن نداشتم … و چشم هام رو بستم … حتی با چشم های بسته … نگاه مادرم رو حس می کردم …

– خیلی شبیه علی شدی … اون هم، همه سختی ها و غصه ها رو توی خودش نگه می داشت … بقیه شریک شادی هاش بودن … حتی وقتی ناراحت بود می خندید … که مبادا بقیه ناراحت نشن …

اون موقع ها … جوون بودم … اما الان می تونم حتی از پشت این چشم های بسته … حس دختر کوچولوم رو ببینم …

ناخودآگاه … با اون چشم های خیس … خنده ام گرفت … دختر کوچولو …

چشم هام رو که باز کردم … دایسون اومد جلوی نظرم … با ناراحتی، دوباره بستم شون …

– کاش واقعا شبیه بابا بودم … اون خیلی آروم و مهربون بود… چشم هر کی بهش می افتاد جذب اخلاقش می شد … ولی من اینطوری نیستم … اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم … نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم … من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم … خیلی …

سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم … اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و می سوخت … دلم برای پدرم تنگ شده بود … و داشتم … کم کم از بین خانواده ام هم حذف می شدم … علت رفتنم رو هم نمی فهمیدم … و جواب استخاره رو درک نمی کردم …

” و اراده ما بر این است که بر ستمدیدگان نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان بر روی زمین قرار دهیم

 بخشنده باش

زمان به سرعت برق و باد سپری شد … لحظات برگشت به زحمت خودم رو کنترل کردم … نمی خواستم جلوی مادرم گریه کنم … نمی خواستم مایه درد و رنجش بشم … هواپیما که بلند شد … مثل عزیز از دست داده ها گریه می کردم …

حدود یک سال و نیم دیگه هم طی شد … ولی دکتر دایسون دیگه مثل گذشته نبود … حالتش با من عادی شده بود … حتی چند مرتبه توی عمل دستیارش شدم …

هر چند همه چیز طبیعی به نظر می رسید … اما کم کم رفتارش داشت تغییر می کرد … نه فقط با من … با همه عوض می شد …

مثل همیشه دقیق … اما احتیاط، چاشنی تمام برخوردهاش شده بود … ادب … احترام … ظرافت کلام و برخورد … هر روز با روز قبل فرق داشت …

یه مدت که گذشت … حتی نگاهش رو هم کنترل می کرد… دیگه به شخصی زل نمی زد … در حالی که هنوز جسور و محکم بود … اما دیگه بی پروا برخورد نمی کرد …

رفتارش طوری تغییر کرده بود که همه تحسینش می کردن … بحدی مورد تحسین و احترام قرار گرفته بود … که سوژه صحبت ها، شخصیت جدید دکتر دایسون و تقدیر اون شده بود … در حالی که هیچ کدوم، علتش رو نمی دونستیم …

شیفتم تموم شد … لباسم رو عوض کردم و از در اتاق پزشکان خارج شدم که تلفنم زنگ زد …

–  سلام خانم حسینی … امکان داره، چند دقیقه تشریف بیارید کافه تریا؟ … می خواستم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم …

وقتی رسیدم … از جاش بلند شد و صندلی رو برام عقب کشید … نشست … سکوت عمیقی فضا رو پر کرد …

–  خانم حسینی … می خواستم این بار، رسما از شما خواستگاری کنم … اگر حرفی داشته باشید گوش می کنم… و اگر سوالی داشته باشید با صداقت تمام جواب میدم …

این بار مکث کوتاه تری کرد …

– البته امیدوارم … اگر سوالی در مورد گذشته من داشتید … مثل خدایی که می پرستید بخشنده باشید …

 متاسفم

حرفش که تموم شد … هنوز توی شوک بودم … 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود … فکر می کردم همه چیز تموم شده اما اینطور نبود …

لحظات سختی بود … واقعا نمی دونستم باید چی بگم … برعکس قبل … این بار، موضوع ازدواج بود …

نفسم از ته چاه در می اومد … به زحمت ذهنم رو جمع و جور کردم …

– دکتر دایسون … من در گذشته … به عنوان یه پزشک ماهر و یک استاد … و به عنوان یک شخصیت قابل احترام … برای شما احترام قائل بودم … در حال حاضر هم … عمیقا و از صمیم قلب، این شخصیت و رفتار جدیدتون رو تحسین می کنم …

نفسم بند اومد …

– اما مشکل بزرگی وجود داره که به خاطر اون … فقط می تونم بگم … متاسفم …

چهره اش گرفته شد … سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد …

– اگر این مشکل … فقط مسلمان نبودن منه … من تقریبا 7 ماهی هست که مسلمان شدم … این رو هم باید اضافه کنم … تصمیم من و اسلام آوردنم … کوچک ترین ارتباطی با علاقه من به شما نداره … شما همچنان مثل گذشته آزاد هستید … چه من رو انتخاب کنید … چه پاسخ تون مثل قبل، منفی باشه … من کاملا به تصمیم شما احترام می گذارم … و حتی اگر خلاف احساس من، باشه … هرگز باعث ناراحتی تون در زندگی و بیمارستان نمیشم …

با شنیدن این جملات شوک شدیدتری بهم وارد شد … تپش قلبم رو توی شقیقه و دهنم حس می کردم … مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … هرگز فکرش رو هم نمی کردم … یان دایسون … یک روز مسلمان بشه …

ادامه دارد…

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 19

با پدرم حرف بزن

پشت سر هم زنگ می زد … توان جواب دادن نداشتم … اونقدر حالم بد بود که اصلا مغزم کار نمی کرد که می تونستم خیلی راحت صدای گوشی رو ببندم یا خاموشش کنم … توی حال خودم نبودم … دایسون هم پشت سر هم زنگ می زد …

–  چرا دست از سرم برنمی داری؟ … برو پی کارت …

 – در رو باز کن زینب … من پشت در خونه ات هستم … تو تنهایی و یک نفر باید توی این شرایط ازت مراقبت کنه …

–  دارو خوردم … اگر به مراقبت نیاز پیدا کنم میرم بیمارستان…

یهو گریه ام گرفت … لحظاتی بود که با تمام وجود به مادرم احتیاج داشتم … حتی بدون اینکه کاری بکنه … وجودش برام آرامش بخش بود … تب، تنهایی، غربت … دیگه نمی تونستم بغضم رو کنترل کنم …

–  دست از سرم بردار … چرا دست از سرم برنمی داری؟ … اصلا کی بهت اجازه داده، من رو با اسم کوچیک صدا کنی؟…

اشک می ریختم و سرش داد می زدم …

–  واقعا … داری گریه می کنی؟ … من واقعا بهت علاقه دارم… توی این شرایط هم دست از سرسختی برنمی داری؟ …

پریدم توی حرفش …

– باشه … واقعا بهم علاقه داری؟ … با پدرم حرف بزن … این رسم ماست … رضایت پدرم رو بگیری قبولت می کنم …

چند لحظه ساکت شد … حسابی جا خورده بود …

–  توی این شرایط هم باید از پدرت اجازه بگیرم؟ …

آخرین ذره های انرژیم رو هم از دست داده بودم … دیگه توان حرف زدن نداشتم …

–  باشه … شماره پدرت رو بده … پدرت می تونه انگلیسی صحبت کنه؟ … من فارسی بلد نیستم …

–  پدرم شهید شده … تو هم که به خدا … و این چیزها اعتقاد نداری …

 به زحمت، دوباره تمام قدرتم رو جمع کردم …

  • از اینجا برو … برو …

و دیگه نفهمیدم چی شد … از حال رفتم …

 46 تماس بی پاسخ

نزدیک نیمه شب بود که به حال اومدم … سرگیجه ام قطع شده بود … تبم هم خیلی پایین اومده بود … اما هنوز به شدت بی حس و جون بودم …

از جا بلند شدم تا برم طبقه پایین و برای خودم یه سوپ ساده درست کنم … بلند که شدم … دیدم تلفنم روی زمین افتاده … باورم نمی شد … 46 تماس بی پاسخ از دکتر دایسون …

با همون بی حس و حالی … رفتم سمت پریز و چراغ رو روشن کردم … تا چراغ رو روشن کردم صدای زنگ در بلند شد …

پتوی سبکی رو که روی شونه هام بود … مثل چادر کشیدم روی سرم و از پله ها رفتم پایین … از هال گذشتم و تا به در ورودی رسیدم … انگار نصف جونم پریده بود …

در رو باز کردم … باورم نمی شد …  دایسون پشت در بود… در حالی که ناراحتی توی صورتش موج می زد … با حالت خاصی بهم نگاه کرد … اومد جلو و یه پلاستیک بزرگ رو گذاشت جلوی پام …

–  با پدرت حرف زدم … گفت از صبح چیزی نخوردی … مطمئن شو تا آخرش رو می خوری …

این رو گفت و بی معطلی رفت …

خم شدم از روی زمین برش داشتم و برگشتم داخل … توش رو که نگاه کردم … چند تا ظرف غذا بود … با یه کاغذ … روش نوشته بود …

– از یه رستوران اسلامی گرفتم … کلی گشتم تا پیداش کردم … دیگه هیچ بهانه ای برای نخوردنش نداری …

نشستم روی مبل … ناخودآگاه خنده ام گرفت …

 

احساست را نشان بده

برگشتم بیمارستان … باهام سرسنگین بود … غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار … حرف دیگه ای نمی زد …

هر کدوم از بچه ها که بهم می رسید … اولین چیزی که می پرسید این بود …

–  با هم دعواتون شده؟ … با هم قهر کردید؟ …

تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم … چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد … و بالاخره سکوت دو ماهه اش رو شکست …

–  واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه …

–  از شخصی مثل شما هم بعیده … در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه …

–  من چیزی رو که نمی بینم قبول نمی کنم …

–  پس چطور انتظار دارید … من احساس شما رو قبول کنم؟… منم احساس شما رو نمی بینم …

آسانسور ایستاد … این رو گفتم و رفتم بیرون …

تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود …

چنان بهم ریخته و عصبانی … که احدی جرات نمی کرد بهش نزدیک بشه …

سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد … تمام عمل هاش رو هم کنسل کرد …

گوشیم زنگ زد … دکتر دایسون بود …

 – دکتر حسینی … همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم… بیاید توی حیاط بیمارستان …

رفتم توی حیاط … خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد … بعد از سه روز … بدون هیچ مقدمه ای …

–  چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ … من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟ … حتی اون شب … ساعت ها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاق تون روشن شد … که فقط بهتون غذا بدم … حالا چطور می تونید چشم تون رو روی احساس من … و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟ …

 زنده شون کن

پشت سر هم و با ناراحتی، این سوال ها رو ازم پرسید … ساکت که شد … چند لحظه صبر کردم …

– احساس قابل دیدن نیست … درک کردنی و حس کردنیه… حتی اگر بخواید منطقی بهش نگاه کنید … احساس فقط نتیجه یه سری فعل و انفعالات هورمونیه … غیر از اینه؟ … شما که فقط به منطق اعتقاد دارید … چطور دم از احساس می زنید؟ …

– اینها بهانه است دکتر حسینی … بهانه ای که باهاش … فقط از خرافات تون دفاع می کنید …

کمی صدام رو بلند کردم …

– نه دکتر دایسون … اگر خرافات بود … عیسی مسیح، مرده ها رو زنده نمی کرد … نزدیک به 2000 سال از میلاد مسیح می گذره … شما می تونید کسی رو زنده کنید؟ … یا از مرگ انسانی جلوگیری کنید؟ … تا حالا چند نفر از بیمارها، زیر دست شما مردن؟ … اگر خرافاته، چرا بیمارهایی رو که مردن … زنده نمی کنید؟ … اونها رو به زندگی برگردونید دکتر دایسون … زنده شون کنید ..

سکوت مطلقی بین ما حاکم شد … نگاهش جور خاصی بود… حتی نمی تونستم حدس بزنم توی فکرش چی می گذره… آرامشم رو حفظ کردم و ادامه دادم …

 – شما از من می خواید احساسی رو که شما حس می کنید … من ببینم … محبت و احساس رو با رفتار و نشانه هاش میشه درک کرد و دید … از من انتظار دارید … احساس شما رو از روی نشانه ها ببینم … اما چشمم رو روی رفتار و نشانه های خدا ببندم … شما اگر بودید؛ یه چیز بزرگ رو به خاطر یه چیز کوچک رها می کردید؟ …

با ناراحتی و عصبانیت توی صورتم نگاه کرد …

–  زنده شدن مرده ها توسط مسیح … یه داستان خیالی و بافته و پردازش شده توسط کلیسا … بیشتر نیست … همون طور که احساس من نسبت به شما کوچیک نبود …

چند لحظه مکث کرد …

–  چون حاضر شدم به خاطر شما هر کاری بکنم … حالا دیگه… من و احساسم رو تحقیر می کنید؟ … اگر این حرف ها حقیقت داره … به خدا بگید پدرتون رو دوباره زنده کنه …

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 18

 خانواده

برای چند لحظه واقعا بریدم …

– خدایا، بهم رحم کن … حالا جوابش رو چی بدم؟ …

توی این دو سال، دکتر دایسون … جزء معدود افرادی بود که توی اون شرایط سخت ازم حمایت می کرد … از طرفی هم، ارشد من … و رئیس تیم جراحی عمومی بیمارستان بود … و پاسخم، می تونست من رو در بدترین شرایط قابل تصور قرار بده …

 – دکتر حسینی … مطمئن باشید پیشنهاد من و پاسخ شما… کوچک ترین ارتباطی به مسائل کاری نخواهد داشت … پیشنهادم صرفا به عنوان یک مرده … نه رئیس تیم جراحی…

چند لحظه مکث کردم تا ذهنم کمی آروم تر بشه …

  • دکتر دایسون … من برای شما به عنوان یه جراح حاذق و رئیس تیم جراحی … احترام زیادی قائلم … علی الخصوص که بیان کردید … این پیشنهاد، خارج از مسائل و روابط کاریه… اما این رو در نظر داشته باشید که من یه مسلمانم … و روابطی که اینجا وجود داره … بین ما تعریفی نداره … اینجا ممکنه دو نفر با هم دوست بشن و سال ها زیر یه سقف زندگی کنن … حتی بچه دار بشن … و این رفتارها هم طبیعی باشه … ولی بین مردم من، نه … ما برای خانواده حرمت قائلیم … و نسبت بهم احساس مسئولیت می کنیم… با کمال احترامی که برای شما قائلم … پاسخ من منفیه…

این رو گفتم و سریع از اونجا دور شدم … در حالی که ته دلم… از صمیم قلب به خدا التماس می کردم … یه بلای جدید سرم نیاد …

 خیانت

روزهای اولی که درخواستش رو رد کرده بودم … دلخوریش از من واضح بود … سعی می کرد رفتارش رو کنترل کنه و عادی به نظر برسه … مشخص بود تلاش می کنه باهام مواجه نشه … توی جلسات تیم جراحی هم، نگاهش از روی من می پرید … و من رو خطاب قرار نمی داد … اما همین باعث شد، احترام بیشتری براش قائل بشم … حقیقتا کار و زندگی شخصیش از هم جدا بود …

سه، چهار ماه به همین منوال گذشت … توی سالن استراحت پزشکان نشسته بودم که از در اومد تو … بدون مقدمه و در حالی که … اصلا انتظارش رو نداشتم … یهو نشست کنارم …

 –  پس شما چطور با هم آشنا می شید؟ … اگر دو نفر با هم ارتباط نداشته باشن … چطور می تونن همدیگه رو بشناسن و بفهمن به درد هم می خورن یا نه؟ …

همه زیرچشمی به ما نگاه می کردن … با دیدن رفتار ناگهانی دایسون … شوک و تعجب توی صورت شون موج می زد … هنوز توی شوک بود اما آرامشم رو حفظ کردم …

دکتر دایسون … واقعا این ارتباطات به خاطر شناخت پیش از ازدواجه؟ … اگر اینطوره چرا آمار خیانت اینجا، اینقدر بالاست؟ … یا اینکه حتی بعد از بچه دار شدن، به زندگی شون به همین سبک ادامه میدن … و وقتی یه مرد … بعد از سال ها زندگی … از اون زن خواستگاری می کنه … اون زن از خوشحالی بالا و پایین می پره و میگن این حقیقتا عشقه؟… یعنی تا قبل از اون عشق نبوده؟ … یا بوده اما حقیقی نبوده؟ …

خیلی عادی از جا بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم … خیلی عمیق توی فکر فرو رفته بود …

منم بی سر و صدا … و خیلی آروم … در حال فرار و ترک موقعیت بودم … در سالن رو باز کردم و رفتم بیرون … در حالی که با تمام وجود به خدا التماس می کردم که بحث همون جا تموم بشه … توی اون فشار کاری …

که یهو از پشت سر، صدام کرد

 زمانی برای نفس کشیدن

دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد … می خواستم گریه کنم … چشم هام مملو از التماس بود … تو رو خدا دیگه نیا… که صدام کرد …

 –  دکتر حسینی … دکتر حسینی … پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟ …

ایستادم و چند لحظه مکث کردم …

– من چطور آدمی هستم؟ …

جا خورد …

 –  شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟ … با تمام خصوصیات مثبت و منفی …

معلوم بود متوجه منظورم شده …

– پس علائق تون چی؟ …

 – مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟ یا چه غذایی رو دوست دارم؟ و … واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟ … مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟ … چند لحظه مکث کردم … طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه … ممکنه نتونن …

در کنار اخلاق … بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است … اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار … آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن …

اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت … بدون توجه به واکنش دیگران … مدام میومد سراغم و حرف می زد …

با اون فشار و حجم کار … این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود … دیگه حتی یه لحظه آرامش … یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم …

دفعه آخر که اومد … با ناراحتی بهش گفتم …

 –   دکتر دایسون … میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ … و حرف ها صرفا کاری باشه؟ …

خنده اش محو شد … چند لحظه بهم نگاه کرد …

 –  یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ …

 خدای تو کیست

چند لحظه مکث کردم … گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود … اما حالا …

– صادقانه … من اصلا به شما فکر نمی کنم … نه به شما… که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم … نه فکر می کنم، نه …

بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم … دوباره لبخند زد …

 –   شخص دیگه که خیلی خوبه … اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟ …

خسته و کلافه … تمام وجودم پر از التماس شده بود …

– نه نمی تونم دکتر دایسون … نه وقتش رو دارم، نه … چند لحظه مکث کردم … بدتر از همه … شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید …

 –  ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون … توجه کنید …

 یهو زد زیر خنده …

– اینقدر شناخت از شما کافیه؟ … حالا می تونید بهم فکر کنید؟ …

– انسان یه موجود اجتماعیه دکتر … من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته … حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید … من ندارم … بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده … وقتی برای فکر کردن به شما و خصوصیات شما ندارم … حتی اگر هم داشته باشم … من یه مسلمانم … و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید … از نظر شما، خدا … قیامت و روح … وجود نداره …

در لاکر رو بستم …

–  خواهش می کنم تمومش کنید …

و از اتاق رفتم بیرون …

برو دایسون

یکی از بچه ها موقع خوردن نهار … رسما من رو خطاب قرار داد …

  –  واقعا نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی… اون یه مرد جذاب و نابغه است … و با وجود این سنی که داره تونسته رئیس تیم جراحی بشه …

همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد … و من فقط نگاه می کردم … واقعا نمی دونستم چی باید بگم … یا دیگه به چی فکر کنم … برنامه فشرده و سنگین بیمارستان … فشار دو برابر عمل های جراحی … تحمل رفتار دکتر دایسون که واقعا نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه … حالا هم که …

چند لحظه بهش نگاه کردم … با دیدن نگاه خسته من ساکت شد …از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون … خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم …

سرمای سختی خورده بودم … با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن …

تب بالا، سر درد و سرگیجه … حالم خیلی خراب بود … توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد …

چشم هام می سوخت و به سختی باز شد … پرده اشک جلوی چشمم … نگذاشت اسم رو درست ببینم … فکر کردم شاید از بیمارستانه … اما دایسون بود … تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن …

– چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلا خوب نیست …

گریه ام گرفت … حس کردم دیگه واقعا الان می میرم … با اون حال … حالا باید …

حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترل خودم داشته باشم …

–  حتی اگر در حال مرگ هم باشم … اصلا به شما مربوط نیست …

و تلفن رو قطع کردم … به زحمت صدام در می اومد … صورتم گر گرفته بود و چشمم از شدت سوزش، خیس از اشک شده بود …

ادامه دارد…

 

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 17

 پله اول

پشت سر هم حرف می زدن … یکی تندتر … یکی نرم تر … یکی فشار وارد می کرد … یکی چراغ سبز نشون می داد … همه شون با هم بهم حمله کرده بودن … و هر کدوم، لشکری از شیاطین به کمکش اومده بود … وسوسه و فشار پشت وسوسه و فشار … و هر لحظه شدیدتر از قبل …

پلیس خوب و بد شده بودن … و همه با یه هدف … یا باید از اینجا بری … یا باید شرایط رو بپذیری …

من ساکت بودم … اما حس می کردم به اندازه یه دونده ماراتن، تمام انرژیم رو از دست دادم …

به پشتی صندلی تکیه دادم …

– زینب … این کربلای توئه … چی کار می کنی؟ … کربلائی میشی یا تسلیم؟ …

چشم هام رو بستم … بی خیال جلسه و تمام آدم های اونجا …

– خدایا … به این بنده کوچیکت کمک کن … نذار جای حق و باطل توی نظرم عوض بشه … نذار حق در چشم من، باطل… و باطل در نظرم حق جلوه کنه … خدایا … راضیم به رضای تو …

با دیدن من توی اون حالت … با اون چشم های بسته و غرق فکر … همه شون ساکت شدن … سکوت کل سالن رو پر کرد …

خدایا … به امید تو … بسم الله الرحمن الرحیم …

و خیلی آروم و شمرده … شروع به صحبت کردم …

– این همه امکانات بهم دادید … که دلم رو ببرید و اون رو مسخ کنید … حالا هم بهم می گید یا باید شرایط شما رو بپذیرم … یا باید برم …

امروز آستین و قد لباسم کوتاه میشه و یقه هفت، تنم می کنید … فردا می گید پوشیدن لباس تنگ و یقه باز چه اشکالی داره؟ … چند روز بعد هم … لابد می خواید حجاب سرم رو هم بردارم …

چشم هام رو باز کردم …

– همیشه … همه چیز … با رفتن روی اون پله اول … شروع میشه …

سکوت عمیقی کل سالن رو پر کرده بود …

 من یک دختر مسلمانم

سکوت عمیقی کل سالن رو پر کرده بود … چند لحظه مکث کردم …

– یادم نمیاد برای اومدن به انگلستان و پذیرشم در اینجا به پای کسی افتاده باشم و التماس کرده باشم … شما از روز اول دیدید … من یه دختر مسلمان و محجبه ام … و شما چنین آدمی رو دعوت کردید … حالا هم این مشکل شماست، نه من … و اگر نمی تونید این مشکل رو حل کنید … کسی که باید تحت فشار و توبیخ قرار بگیره … من نیستم …

و از جا بلند شدم … همه خشک شون زده بود … یه عده مبهوت … یه عده عصبانی … فقط اون وسط رئیس تیم جراحی عمومی خنده اش گرفته بود …

به ساعتم نگاه کردم …

– این جلسه خیلی طولانی شده … حدودا نیم ساعت دیگه هم اذان ظهره … هر وقت به نتیجه رسیدید لطفا بهم خبر بدید … با کمال میل برمی گردم ایران …

نماینده دانشگاه، خیلی محکم صدام کرد …

– دکتر حسینی … واقعا علی رغم تمام این امکانات که در اختیارتون قرار دادیم … با برگشت به ایران مشکلی ندارید و حاضرید از همه چیز صرف نظر کنید؟ …

– این چیزی بود که شما باید … همون روز اول بهش فکر می کردید …

جمله اش تا تموم شد … جوابش رو دادم … می ترسیدم با کوچک ترین مکثی … دوباره شیطان با همه فشار و وسوسه اش بهم حمله کنه …

این رو گفتم و از در سالن رفتم بیرون و در رو بستم … پاهام حس نداشت … از شدت فشار … تپش قلبم رو توی شقیقه هام حس می کردم …

 دزدهای انگلیسی

وضو گرفتم و ایستادم به نماز … با یه وجود خسته و شکسته … اصلا نمی فهمیدم چرا پدرم این همه راه، من رو فرستاد اینجا …

خیلی چیزها یاد گرفته بودم … اما اگر مجبور می شدم توی ایران، همه چیز رو از اول شروع کنم … مثل این بود که تمام این مدت رو ریخته باشم دور …

توی حال و هوای خودم بودم که پرستار صدام کرد …

– دکتر حسینی … لطفا تشریف ببرید اتاق رئیس تیم جراحی عمومی …

در زدم و وارد شدم … با دیدن من، لبخند معناداری زد … از پشت میز بلند شد و نشست روی مبل جلویی …

– شما با وجود سن تون … واقعا شخصیت خاصی دارید …

– مطمئنا توی جلسه در مورد شخصیت من صحبت نمی کردید …

خنده اش گرفت …

– دانشگاه همچنان هزینه تحصیل شما رو پرداخت می کنه… اما کمک هزینه های زندگی تون کم میشه … و خوب بالطبع، باید اون خونه رو هم به دانشگاه تحویل بدید …

ناخودآگاه خنده ام گرفت …

– اول با نشون دادن در باغ سبز، من رو تا اینجا آوردید … تحویلم گرفتید … اما حالا که خاضر نیستم به درخواست زور و اشتباه تون جواب مثبت بدم … هم نمی خواید من رو از دست بدید … و هم با سخت کردن شرایط، من رو تحت فشار قرار می دید … تا راضی به انجام خواسته تون بشم …

چند لحظه مکث کردم …

– لطف کنید از طرف من به ریاست دانشگاه بگید … برعکس اینکه توی دنیا، انگلیسی ها به زیرک بودن شهرت دارن … اصلا دزدهای زرنگی نیستن …

و از جا بلند شدم …

 تقصیر پدرم بود

این رو گفتم و از جا بلند شدم … با صدای بلند خندید …

– دزد؟ … از نظر شما رئیس دانشگاه دزده؟ …

– کسی که با فریفتن یه نفر، اون رو از ملتش جدا می کنه … چه اسمی میشه روش گذاشت؟ … هر چند توی نگهداشتن چندان مهارت ندارن … بهشون بگید، هیچ کدوم از این شروط رو قبول نمی کنم …

از جاش بلند شد …

– تا الان با شخصی به استقامت شما برخورد نداشتن … هر چند … فکر نمی کنم کسی، شما رو برای اومدن به اینجا محبور کرده باشه …

نفس عمیقی کشیدم …

– چرا، من به اجبار اومدم … به اجبار پدرم …

و از اتاق خارج شدم …

برگشتم خونه … خسته تر از همیشه … دل تنگ مادر و خانواده … دل شکسته از شرایط و فشارها …

از ترس اینکه مادرم بفهمه این مدت چقدر بهم سخت گذشته … هر بار با یه بهانه ای تماس ها رو رد می کردم … سعی می کردم بهانه هام دروغ نباشه … اما بعد باز هم عذاب وجدان می گرفتم … به خاطر بهانه آوردن ها از خدا حجالت می کشیدم … از طرفی هم، نمی خواستم مادرم نگران بشه …

حس غذا درست کردن یا خوردنش رو هم نداشتم … رفتم بالا توی اتاق … و روی تخت ولا شدم …

– بابا … می دونی که من از تلاش کردن و مسیر سخت نمی ترسم … اما … من، یه نفره و تنها … بی یار و یاور … وسط این همه مکر و حیله و فشار … می ترسم از پس این همه آزمون سخت برنیام … کمکم کن تا آخرین لحظه زندگیم … توی مسیر حق باشم … بین حق و باطل دو دل و سرگردان نشم …

همون طور که دراز کشیده بودم … با پدرم حرف می زدم … و بی اختیار، قطرات اشک از چشمم سرازیر می شد …

 حس دوم

درخواست تحویل مدارکم رو به دانشگاه دادم … باورشون نمی شد می خوام برگردم ایران …

هر چند، حق داشتن … نمی تونم بگم وسوسه شیطان و اون دنیای فوق العاده ای که برام ترتیب داده بودن … گاهی اوقات، ازم دلبری نمی کرد … اونقدر قوی که ته دلم می لرزید …

زنگ زدم ایران و به زبان بی زبانی به مادرم گفتم می خوام برگردم … اول که فکر کرد برای دیدار میام … خیلی خوشحال شد … اما وقتی فهمید برای همیشه است … حالت صداش تغییر کرد … توضیح برام سخت بود …

– چرا مادر؟ … اتفاقی افتاده؟ …

– اتفاق که نمیشه گفت … اما شرایط برای من مناسب نیست … منم تصمیم گرفتم برگردم … خدا برای من، شیرین تر از خرماست …

– اما علی که گفت …

پریدم وسط حرفش … بغض گلوم رو گرفت …

– من نمی دونم چرا بابا گفت بیام … فقط می دونم این مدت امتحان های خیلی سختی رو پس دادم … بارها نزدیک بود کل ایمانم رو به باد بدم … گریه ام گرفت … مامان نمی دونی چی کشیدم … من، تک و تنها … له شدم …

توی اون لحظات به حدی حالم خراب بود که فراموش کردم … دارم با دل یه مادر که دور از بچه اش، اون سر دنیاست … چه می کنم … و چه افکار دردآوری رو توی ذهنش وارد می کنم…

چند ساعت بعد، خیلی از خودم خجالت کشیدم …

– چطور تونستی بگی تک و تنها … اگر کمک خدا نبود الان چی از ایمانت مونده بود؟ … فکر کردی هنر کردی زینب خانم؟ …

غرق در افکار مختلف … داشتم وسایلم رو می بستم که تلفن زنگ زد … دکتر دایسون … رئیس تیم جراحی عمومی بود … خودش شخصا تماس گرفته بود تا بگه … دانشگاه با تمام شرایط و درخواست های من موافقت کرده …

برای چند لحظه حس پیروزی عجیبی بهم دست داد … اما یه چیزی ته دلم می گفت … اینقدر خوشحال نباش … همه چیز به این راحتی تموم نمیشه …

و حق، با حس دوم بود …

  هوای دلپذیر

برعکس قبل، و برعکس بقیه دانشجوها … شیفت های من، از همه طولانی تر شد … نه تنها طولانی … پشت سر هم و فشرده … فشار درس و کار به شدت شدید شده بود …

گاهی اونقدر روی پاهام می ایستادم که دیگه حس شون نمی کردم … از ترس واریس، اونها رو محکم می بستم … به حدی خسته می شدم که نشسته خوابم می برد …

سخت تر از همه، رمضان از راه رسید … حتی یه بار، کل فاصله افطار تا سحر رو توی اتاق عمل بودم … عمل پشت عمل …

 

انگار زمین و آسمان، دست به دست هم داده بود تا من رو به زانو در بیاره … اما مبارزه و سرسختی توی ژن و خون من بود…

از روز قبل، فقط دو ساعت خوابیده بودم … کل شب بیدار … از شدت خستگی خوابم نمی برد … بعد از ظهر بود و هوا، ملایم و خنک … رفتم توی حیاط … هوای خنک، کمی حالم رو بهتر کرد … توی حال خودم بودم که یهو دکتر دایسون از پشت سر، صدام کرد … و با لبخند بهم سلام کرد …

– امشب هم شیفت هستید؟

– بله …

– واقعا هوای دلپذیری شده …

با لبخند، بله دیگه ای گفتم … و ته دلم التماس می کردم به جای گفتن این حرف ها، زودتر بره … بیش از اندازه خسته بودم و اصلا حس صحبت کردن نداشتم … اون هم سر چنین موضوعاتی …

به نشانه ادب، سرم رو خم کردم … اومدم برم که دوباره صدام کرد …

– خانم حسینی … من به شما علاقه مند شدم … و اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشه … می خواستم بیشتر باهاتون آشنا بشم …

 

ادامه دارد …

/انتهای متن

 

زهرا یکی از راویان “موکب آمستردام” از سفر اربعین می گوید

«موکب آمستردام»، خرده‌روایت‌هایی است از زائران دوردست سیدالشهدا؛ زائرانی که از اروپا به مقصد زیارت پیاده‌ی امام حسین رهسپار شده‌اند.

زائرانی که امام حسین را نه در کربلا و نجف و قم و مشهد و…، بلکه در قلب اروپا یافته‌اند، و دریافته‌اند که عشق حسین(ع) زمین و زمان و مکان نمی‌شناسد و چه بخواهی و چه نخواهی عالم‌گیر خواهد شد. بهزاد دانشگر، در این کتاب در تلاش است با به تصویر کشیدن عشق زائران امام حسین(ع)، روایتی از تلاش آنان برای فدا شدن در مسیر سیدالشهدا را برای مخاطبان تصویر کند.


روایت زهرا

زهرا، ۲۲‌ساله، پرستار، ترک مقیم هلند. تابعیت من هلندی است ولى ترک محسوب می‌شوم. من در هلند به دنیا آمدم و بزرگ شدم. مادرم در هلند به دنیا آمده و پدرم هم یک‌سالگى به هلند آمده؛ یعنی تمام فامیلمان در هلند بزرگ شدند.

ما توی هلند در شهر «دن هاگ» زندگى می‌کنیم و من پرستار هستم. اینجا مدرسه رفته‌ام ولى فرهنگمان را فراموش نکرده‌ام. احکام و باورهای شیعی برایمان اهمیت زیادی دارد.

از همان کوچکی عشق امام حسین(ع) را درک کردیم؛ براى اینکه هر وقت یک جرعه آب مى نوشیدیم والدینمان می‌گفتند: «السلام علیک یا ابا‌عبدلله (ع)» بعد از چند وقت والدینم به من فهماندند که من یک سیّد هستم و از فامیل امام‌ حسین(ع). من ایشان را همیشه به عنوان پدربزرگم می‌شناخته‌ام. وقت نقاشى همیشه یک گنبد طلا می‌کشیدم، کنارش یک مرد پیر و یک دختر کوچک که خودم بودم.

به نظر من امام‌ حسین(ع) آن‌قدر بزرگ‌اند که تمام قلب‌ها را توی خودشان جا داده‌اند. من یک جمله‌ای دارم که آن را همه‌جا می‌نویسم: «امام‌ حسین(ع) قلبشان را فداى خدا کردند و خدا هم میلیون‌ها قلب را به امام‌ حسین (ع) داد.» کارى که امام‌ حسین(ع) کردند این بود که براى عدالت ایستادند و جنگیدند؛ براى از بین‌بردن بی‌عدالتى. پس بهترین کاری که ما امروزه و در این دنیای ناعادلانه می‌توانیم بکنیم این است که پیام‌های امام حسین(ع) را دنبال کنیم و پیام عاشورا را در تمام عالم منتشرکنیم؛ البته همین الان هم با عنایت اهل‌بیت (ع) این پیام دارد منتشر می‌شود؛ یعنی ما الان داریم می‌بینیم که جلسات و برنامه‌های مختلفی توی اروپا سازماندهی شده‌اند برای زیارت اربعین. هر سال هم می‌بینیم که در اربعین مردم بیشترى آمده‌اند. پارسال می‌توانستى قبل از اربعین توی بین‌الحرمین بنشینى؛ اما الان اصلاً نمی‌توانى. از یک‌ طرف خیلى خوش‌حالم که مردم بیشترى می‌آیند؛ ولى از طرف دیگر هم باعث حسرت است که نمی‌توانیم برویم زیر گنبد طلایى.

من فکر می‌کنم این معرفت و این زیارت را بدهکار والدینمان هستیم؛ چون با همان سلام‌هایی که موقع آب‌خوردن می‌دادیم برای همیشه یادمان ماند که اماممان را با بی‌آبی آزار دادند.


یک جور احساس ماورائی

من از ده‌سالگى حجاب گذاشتم. روزهای اول حتی فامیل خودم هم تعجب کرده بودند از این تصمیمم. من آن وقت‌ها دبستان می‌رفتم. روز اولى که با‌حجاب داخل مدرسه شدم همه با خودشان فکر می‌کردند فردا حتماً حجاب‌‌‌پوشیدنم را کنار می‌گذارم. الان هم نمی‌دانم دلیل حجاب‌پوشیدنم چى بود و براى چى شروع به پوشیدنش کردم. شاید این بود که من از سن پنج‌سالگى همیشه به مسجد می‌رفتم. یک‌ جورهایی از سن اصلى خودم هم بزرگ‌تر بودم و انگار بیشتر درک می‌کردم. حتی وقتى مسجد می‌رفتم به بقیۀ بچه‌ها درس می‌دادم و داستان برایشان می‌گفتم. بچه‌ها به من به عنوان یک الگو نگاه می‌کردند. شاید سیّدبودن من توی این نگاه بی‌تأثیر نبوده است.

به‌مرور که برای بچه‌ها داستان تعریف می‌کردم، دیدم یک جور احساس ماورائی در این کار وجود دارد؛ چون نمى‌شد که خود‌به‌خود این داستان‌ها به ذهن من برسد؛ باید چیزى باشد که آدم را در این راه ترغیب و هدایت کند. به‌طور‌مثال دربارۀ حجاب برای بچه‌ها تعریف می‌کردم که زن‌ها مروارید هستند و مروارید در پوستۀ خود زیباست. وقتى که پوسته‌اش را باز کنى، گرد‌ و‌ خاک می‌تواند روی مروارید بنشیند و به نظر من بهتر است زن‌ها هم همین‌جور با‌حجاب پاکیزه بمانند.

حالا وقتى به حجاب فکر می‌کنم به یاد حضرت زینب(س) مى‌افتم. حالا می‌گویم همین حجاب که روى سر ماست، یک آیه از قرآن است. وقتى هم به حضرت زینب(س) فکر می‌کنم یاد حضرت زهر(س) می‌افتم؛ چون آن‌ها در اصل بهترین مثال و الگوی زن در دین اسلام بوده‌اند. آن‌ها خیلى زیبا بوده‌اند ولى در بیرون از خانه کسی از ایشان چیزی نمی‌دید. البته که حجاب‌گذاشتن سختی‌های خودش را دارد؛ ولی اصولاً هر چیزی که باارزش باشد آسان به دست نمی‌آید؛ مثل همین زیارت کربلا. آمدن به زیارت امسال خیلى برایم سخت بود؛ چون بیماری‌های خاصی دارم و از دکتر اجازه نداشتم بیایم به چنین سفری که این‌قدر ریسک دارد انگار به نظر من همه‌چیز زندگى همین‌جوری است. هر چیزى که زیباست آسان به دست نمی‌آید. باید برایش بجنگى؛ چون چیزهایی که آسان به دست می آید دیگر لذتى ندارد و احتمالاً امتحانی هم در آن نیست.

در حدیثی از امام‌ صادق(ع) آمده که لازم نیست از زبانت استفاده کنى براى اینکه نشان دهى دینت چیست. من فکر می‌کنم با یک آیه از قرآن روی سرم یا نوع زیورآلاتی که دارم باید بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتى مردم به من نگاه می‌کنند بفهمند این یک انقلابی است، یک شیعه است.


زیارت اربعین و تصویر جهانی شیعه

زیارت کربلا یکی از همان چیزهایی است که باعث می‌شود ما، هم خودمان را بشناسیم و هم بتوانیم با آن خودمان را به جهان معرفی کنیم. الان دیگر با این زیارت اربعین همۀ جهان دارد تصویر متفاوتی از شیعه پیدا می‌کند. از‌طرف دیگر هم مواجهه با این سختی‌ها باعث می‌شود خودمان هم بفهمیم در برابر اهل‌بیت علیهم السلام چقدر خضوع داریم. من همان سال قبل هم که آمدم خیلی سختی کشیدم. سال اولم بود که آمده بودم و چندان آشنا نبودم. خیلى سخت بود. حتی روز اول نمی‌توانستم راه بروم. با خودم گفتم خدایا چه‌کار کنم؟ خیلى گریه کردم. فقط می‌گفتم کربلا، کربلا… من باید یک بار امام‌ حسین(ع) را ببینم. از‌طرف دیگر هم ناراحت بودم که امام‌ على (ع) را باید ترک کنم تا بروم طرف امام‌ حسین(ع). توی راه نگران بودم اصلاً نتوانم راه بروم. پاهایم تاول زده بود. آن وقت بود که با خدا معامله کردم؛ گفتم خدایا کمک کن پیش امام‌ حسین (ع) بروم من هم به‌جایش آنجا به هرکس احتیاج داشت کمک می‌کنم. از توی مسیر شروع کردم: صندلى چرخ‌دار هل دادم، بچۀ شیرخوار بغل کردم، کیف‌ افراد ناتوان را با خودم ‌بردم تا آن سه روز رد شد و ما رسیدیم کربلا. یکهو انگار رسیده بودم خانه. خیلى زود گذشت.

امسال توی راه هیچ سختى‌ای ندیدم ولى قبل از شروع سفر اذیت شدم؛ پس الان مطمئنم که توی این سفر باید سختی باشد. من فکر می‌کنم چیزى که آسان است ارزش هم ندارد. پارسال توی مسیر سفر سختى بود و امسال قبل از سفر. فکر کنم سال دیگر وقتى از سفر برگردم سختی بکشم!

من وقتى کسی را خوش‌حال می‌کنم خودم هم خوش‌حال می‌شوم. امسال سه شب نخوابیدم؛ چون به کلینیک‌هاى مختلف رفتم براى کمک. خیلى بهم خوش گذشت الحمدلله.

خیلى چیزهاى قشنگی توی این راه دیدم، ولى قشنگ‌ترینش روابطى است که آدم‌ها توی این راه باهم دارند. به‌طور‌ معمول اگر از شما بپرسم که شما می‌توانید روى پتوهایی که اینجاست بخوابید؟ در هلند حتماً می‌گفتى نه؛ من  باید یک تخت تمیز داشته باشم؛ اما اینجا این‌طور نیست. توی صف دستشویى می‌ایستیم. بعضى وقت‌ها غذا هست، بعضى وقت‌ها هم نیست ولى حاضرى با دیگران غذایت را نصف کنى. وقتى آب می‌آورى با دارویت بخوری، قبل از اینکه برسى تمام شده. ارتباطى که با دیگران پیدا می‌کنى، دوست‌های جدیدی که به دست می‌آوری، همه‌اش قشنگ است.

در تمام طول این سفر کسانی که به‌طور ‌معمول اصلاً نمی‌توانند باهم کنار بیایند، اینجا سازگار می‌شوند؛ انگار ما همه با‌هم فامیل هستیم. من فکر می‌کنم این قشنگ‌ترین چیز است. باید حتماً یک قدرتى باشد که این‌‌همه آدم را کنار هم جمع کند و این آرامش را بیاورد؛ چون اگر این اتفاق‌ها در هلند مى‌افتاد همدیگر را مى‌خوردند.

منبع:فارس

/انتهای متن/

 

وقتی قانون پدرطفل را مشخص می کند

«اماره فراش»، یكی از قواعد فقهی مشهور است. این قاعده از حدیث نبوی معروف «الولد للفراش و للعاهر الحجر» گرفته شده است. به‌موجب قاعده اماره فراش، چنانچه انتساب کودکی به پدر مورد تردید باشد، با شرایطی نسبتِ آن کودک به پدر اثبات می‌شود. این قاعده در حقوق، یكی از ادله‌ی اثبات نسبت قانونی کودک به‌شمار می‌آید و بنابر آن، كودكِ متولدشده به شوهر ملحق می‌شود. دو ماده‌ی ۱۱۵۸ و ۱۱۵۹ قانون مدنی ایران به این قاعده می‌پردازند. ماده‌ی ۱۳۲۲ نیز به‌روشنی آن را از امارات قانونی به‌شمار آورده است.


فراش یعنی چه؟

فراش از همان فرش به‌معنای گستردن آمده است. چنان‌که از آيه‌ی شريفه‌ی «الذی جعل لكم الارض فراشا/خدايی كه زمين را برای شما گسترانيده است» روشن است، هر آنچه كه برای نشستن و خوابيدن بر زمين پهن می‌شود، به فراش اشاره دارد. به زن نيز از‌ آن‌ رو كه شوهر حق دارد با او بخوابد، «فراش» گفته می‌­شود.


آثار انتساب فرزند

تشكيل خانواده، اقدامی مهم و ارزشمند است كه شارعِ مقدس نيز در آداب آن، مواردی را بيان می‌كند. در حديثی از پيامبر اكرم نقل شده است كه هر كس ازدواج كند، نيمی از دين خود را ادا كرده است.

دو اصل «وفاداری» و «صداقت» نقشی بنیادین در تحكيم نظام خانواده دارند. به بیان ديگر، هرچه وفاداری و صداقت دو طرف نسبت به يكديگر بيشتر باشد، خانواده نيز مستحكم‌­تر خواهد بود. چندی پس از ازدواج، اغلب زن و شوهرها، هم از روی علاقه و هم به‌دليل تحكيم بنيان خانواده، بچه‌دار می‌شوند. انتساب فرزند به زوجين، آثار فراوانی (از جمله ارث، ولايت و…) در پی خواهد داشت.

به نوشته «چطور» امروزه به‌لطفِ پیشرفت‌های علمی، شناسایی اين نسبت، كار آسانی به‌نظر می‌رسد و با انجام آزمايش‌هایی خاص می‌­توان پدر و مادرِ کودک بی‌­هويت را به‌طور دقیق مشخص كرد. اما درگذشته به‌دلیل نبود اين امكانات و نیز اعتماد و وفاداری زوجين به يكديگر، شارع و قانونگذار، شرايطی را درنظر گرفته‌اند كه بدون كنجكاوی، بتوان نسبت را معين كرد. البته شایان ذكر است كه تشخيص مادر کودک عموما آسان‌تر است؛ زيرا اغلب مواقع مشخص است كه نوزاد از چه كسی زاده شده يا چه كسی جنین را در رحم خود پرورانده است.


شرایط تحقق اماره فراش

بنابر حديثِ نقل‌شده از پيامبر اسلام، «الولد للفراش و للعاهر الحجر»، اگر انتساب کودک به پدر مورد ترديد باشد، با شرايطی می‌توان کودک را به همان شوهر نسبت داد. قانونگذار نيز در مواد ۱۱۵۸ و ۱۱۵۹ قانون مدنی نيز این موضوع را بسط داده و برای اجرای اماره فراش دو وضعيت را درنظر گرفته است.


اماره فراش در زمان زوجیت

ماده‌ی ۱۱۵۹ قائل به اعتبار اين اماره در زمان زوجيت است. بنابر این ماده، فرزندی كه پس از عقد نكاح زاده شود، به‌شرطی‌كه از تاريخ نزديكی زوجين تا زمان تولد فرزند، كم­تر از شش‌ماه (کوتاه‌ترین مدت بارداری) و بيشتر از ده‌ماه (بلندترین مدت بارداری) نگذرد، کودک به شوهر ملحق است و ديگران هيچ حقی نسبت به آن ندارند.

برخی از دانشمندان بر این‌ باورند كه شرط انجام نزديكی بی‌مورد است و صرفِ نكاح كافی است؛ زيرا حفظ عفت خانوادگی ارزش والايی دارد. از سوی دیگر مسائل جنسی از مواردی است كه زوج‌ها تلاش به پوشیده‌داشتن آن دارند؛ درنتیجه، بايد از روابط ظاهری آنها متوجه شد. بنابراين، اگر کودکی در فاصله‌ی شش‌ماه تا ده‌ماه از انعقاد نكاح زاده شود، در اصطلاح حقوقی، اماره بر الحاق کودک به شوهر است. اما اگر تولد کودک در اين فاصله‌ی زمانی نباشد، اماره فراش جاری نمی‌شود.


اماره فراش

ماده‌ی ۱۱۵۹ همين قاعده را برای کودکِ متولدشده پس از انحلال نكاح نيز مؤثر می‌داند؛ بنابر این ماده، چنانچه زن پس از انحلال نكاح، شوهر نكرده باشد و کودک در فاصله‌ی زمانی ده‌ماه از پایان نكاح تا روزِ تولد زاده شده باشد، ملحق به شوهر است؛ مگر اينكه مشخص شود از تاريخ رابطه زناشویی تا زمان ولادت، كم­تر از شش‌ماه و يا بيشتر از ده‌ماه گذشته است.


اماره فراش پس از نکاح دوم

گاهی نكاح منحل می‌شود و زن پس از پايان مدت عده، با شخصی ديگر ازدواج می‌کند و پس از نكاح دوم، صاحب فرزند می‌شود. در اين وضعيت، سه فرض قابل‌تصور است:

فرض اول

فرض اول اين است كه کودک پس از گذشت هشت‌ماه از نكاح دوم متولد می‌شود كه در اين حالت براساس اماره فراش نمی‌تواند به شوهر سابق ملحق شود. برای نمونه، تصور کنید در روز اول فروردين، نكاح اول منحل می‌شود؛ زن بايد سه‌ماه عده نگاه دارد. پس در اوايل تير، می‌تواند دوباره ازدواج كند. حال اگر کودک در بهمن همان سال به دنیا بیاید، از تاريخ انحلالِ نكاح اول يازده‌ماه می‌گذرد. پس قاعده فراش اِعمال نمی‌شود و کودک به شوهر دوم ملحق است.

فرض دوم

فرض دوم اين است كه کودک در مهر یا آبان همان سال متولد شود؛ در اين حالت، كمتر از ده‌ماه از انحلال نكاح اول می‌­گذرد و از نكاح دوم كمتر از شش‌ماه؛ در اين صورت، نسبت به نكاح اول اماره فراش جاری شده و کودک به شوهر اول ملحق می‌شود.

فرض سوم

و اما فرض سوم اين است كه تولد کودک در دی‌ماه همان سال رخ دهد. در این حالت، از ازدواج دوم بیشتر از شش‌ماه و از انحلال نكاح اول ده‌ماه می‌گذرد. درنتیجه، کودکِ متولدشده می‌تواند به هر دو نكاح تعلق گيرد. به بیان دیگر، میان دو اماره فراش، تزاحم (تداخل) به‌وجود می‌آید؛ اما به‌دليل تحکیم بنيان مقدس خانواده‌ی دوم و حمايت از كودك و مسائل اجتماعی ديگر، شارع و قانونگذار، کودک را حاصل از ازدواج دوم می‌دانند؛ مگر اينكه دلايلی محكم بر انتساب کودک به شوهر اول وجود داشته باشد.


مفهوم للعاهر الحجر

در ادامه‌ی حديث پيامبر، عبارت «للعاهر الحجر» آمده است. در زبان عرب، «عاهر» از «عهر» به‌معنای فسق و فجور گرفته شده است. عاهر را زناكار می‌دانند و حجر نيز به‌معنای سنگ است. درواقع، پیامبر با اين عبارت، زناكار را به سنگ كه شیئی بی‌ارزش است، تشبيه می‌كند. البته گفتنی است كه برخی، منظور از حجر را همان مجازات سنگسار يا رجم می‌­دانند؛ اما بهتر است بدانيم كه سنگسار برای زناكارانی است كه اولا همسر دائم داشته و ثانیا شرايط هم‌بستری با همسر خود را نیز داشته باشند. اصطلاحا به اين افراد، محصن (مرد) و محصنه (زن) می‌­گويند. باید توجه داشت که مجازات زناكاری افرادی كه دارای احصان نيستند، تازيانه است. بنابراين، به‌نظر نمی‌­رسد كه حديث بالا تنها برای گروهی خاص بيان شده باشد. ازاین‌رو، برداشت نخست از معنای حجر منطقی‌تر به‌نظر می‌رسد.


نکته‌ی آخر

در پايان بايد یادآور شد كه كاربرد اماره فراش در شرايطی است كه مرد و زن در انتساب فرزند دچار ترديد شده باشند؛ نه اينكه برای آنها قطع و يقين وجود داشته باشد. چنانچه زوج بتواند اثبات كند كه با همسر خود آميزش نداشته، اماره فراش اعتبار خود را از دست می‌دهد.

منبع: تابناک

/انتهای متن/