رمان/بدون تو هرگز / پایان

عشق یا هوس

مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم… اما فاصله ما … فاصله زمین و آسمان بود … و من در تصمیمم مصمم … و من هر بار، خیلی محکم و جدی … و بدون پشیمانی روی احساسم پا گذاشته بودم … اما حالا…

به زحمت ذهنم رو جمع کردم …

– بعد از حرف هایی که اون روز زدیم … فکر می کردم …

دیگه صدام در نیومد …

– نمی تونم بگم … حقیقتا چه روزها و لحظات سختی رو گذروندم … حرف های شما از یک طرف … و علاقه من از طرف دیگه … داشت از درون، ذهن و روحم رو می خورد … تمام عقل و افکارم رو بهم می ریخت … گاهی به شدت از شما متنفر می شدم … و به خاطر علاقه ای که به شما پیدا کرده بودم … خودم رو لعنت می کردم … اما اراده خدا به سمت دیگه ای بود … همون حرف ها و شخصیت شما … و گاهی این تنفر … باعث شد نسبت به همه چیز کنجکاو بشم … اسلام، مبنای تفکر و ایدئولوژی های فکریش … شخصیتی که در عین تنفری که ازش پیدا کرده بودم … نمی تونستم حتی یه لحظه بهش فکر نکنم …

دستش رو آورد بالا، توی صورتش … و مکث کرد …

– من در مورد خدا و اسلام تحقیق کردم … و این … نتیجه اون تحقیقات شد … من سعی کردم خودم رو با توجه به دستورات اسلام، تصحیح کنم … و امروز … پیشنهاد من، نه مثل گذشته … که به رسم اسلام … از شما خواستگاری می کنم …

هر چند روز اولی که توی حیاط به شما پیشنهاد  دادم … حق با شما بود … و من با یک هوس و حس کنجکاوی نسبت به شخصیت شما، به سمت شما کشیده شده بودم … اما احساس امروز من، یک هوس سطحی و کنجکاوانه نیست… عشق، تفکر و احترام من نسبت به شما و شخصیت شما … من رو اینجا کشیده تا از شما خواستگاری کنم …

و یک عذرخواهی هم به شما بدهکارم … در کنار تمام اهانت هایی که به شما و تفکر شما کردم … و شما صبورانه برخورد کردید … من هرگز نباید به پدرتون اهانت می کردم …

پاسخ یک نذر

اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد … و من به تک تک اونها گوش کردم … و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم… وقتی از سر میز بلند شدم لبخند عمیقی صورتش رو پر کرد …

– هر چند نمی دونم پاسخ شما به من چیه … اما حقیقتا خوشحالم … بعد از چهار سال و نیم تلاش … بالاخره حاضر شدید به من فکر کنید …

از طرفی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم … ولی می ترسیدم که مناسب هم نباشیم … از یه طرف، اون یه تازه مسلمان از سرزمینی با روابط آزاد بود … و من یک دختر ایرانی از خانواده ای نجیب با عفت اخلاقی … و نمی دونستم خانواده و دیگران چه واکنشی نشون میدن …

برگشتم خونه … و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم … بی حال و بی رمق … همون طوری ولو شدم روی تخت …

– کجایی بابا؟ … حالا چه کار کنم؟ … چه جوابی بدم؟ … با کی حرف بزنم و مشورت کنم؟ … الان بیشتر از هر لحظه ای توی زندگیم بهت احتیاج دارم … بیای و دستم رو بگیری و یه عنوان یه مرد، راهنماییم کنی …

بی اختیار گریه می کردم و با پدرم حرف می زدم …

چهل روز نذر کردم … اول به خدا و بعد به پدرم توسل کردم … گفتم هر چه بادا باد … امرم رو به خدا می سپارم …

اما هر چه می گذشت … محبت یان دایسون، بیشتر از قبل توی قلبم شکل می گرفت … تا جایی که ترسیدم …

– خدایا! حالا اگر نظر شما و پدرم خلاف دلم باشه چی؟ …

روز چهلم از راه رسید … تلفن رو برداشتم تا زنگ بزنم قم … و بخوام برام استخاره کنن … قبل از فشار دادن دکمه ها … نشستم روی مبل و چشم هام رو بستم …

– خدایا! … اگر نظر شما و پدرم خلاف دل منه … فقط از درگاهت قدرت و توانایی می خوام … من، مطیع امر توئم …

و دکمه روی تلفن رو فشار دادم …

” همان گونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم … بر تو نیز روحی را به فرمان خود، وحی کردیم … تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست … ولی ما آن را نوری قرا دادیم که به وسیله آن … هر کسی از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم … و تو مسلما به سوی راه راست هدایت می کنی “

سوره شوری … آیه 52

و این … پاسخ نذر 40 روزه من بود …

مبارکه ان شاء الله

تلفن رو قطع کردم … و از شدت شادی رفتم سجده … خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه …

اما در اوج شادی … یهو دلم گرفت …

گوشی توی دستم بود و می خواستم زنگ بزنم ایران … ولی بغض، راه گلوم رو سد کرد … و اشک بی اختیار از چشم هام پایین اومد …

وقتی مریم عروس شد … و با چشم های پر اشک گفت … با اجازه پدرم … بله …

هیچ صدای جواب و اجازه ای از طرف پدر نیومد … هر دومون گریه کردیم … از داغ سکوت پدر …

از اون به بعد … هر وقت شهید گمنام می آوردن و ما می رفتیم بالای سر تابوت ها … روی تک تک شون دست می کشیدم و می گفتم …

– بابا کی برمی گردی؟ … توی عروسی، این پدره که دست دخترش رو توی دست داماد می گذاره … تو که نیستی تا دستم رو بگیری … تو که نیستی تا من جواب تایید رو از زیونت بشنوم … حداقل قبل عروسیم برگرد … حتی یه تیکه استخون یا یه تیکه پلاک … هیچی نمی خوام … فقط برگرد…

گوشی توی دستم … ساعت ها، فقط گریه می کردم …

بالاخره زنگ زدم … بعد از سلام و احوال پرسی … ماجرای خواستگاری یان دایسون رو مطرح کردم … اما سکوت عمیقی، پشت تلفن رو فرا گرفت … اول فکر کردم، تماس قطع شده اما وقتی بیشتر دقت کردم … حس کردم مادر داره خیلی آروم گریه می کنه …

بالاخره سکوت رو شکست …

–  زمانی که علی شهید شد و تو … تب سنگینی کردی … من سپردمت به علی … همه چیزت رو … تو هم سر قولت موندی و به عهدت وفا کردی …

بغض دوباره راه گلوش رو بست …

– حدود 10 شب پیش … علی اومد توی خوابم و همه چیز رو تعریف کرد … گفت به زینبم بگو … من، تو رو بردم و دستتون رو توی دست هم میذارم … توکل بر خدا … مبارکه …

گریه امان هر دومون رو برید …

–  زینبم … نیازی به بحث و خواستگاری مجدد نیست … جواب همونه که پدرت گفت … مبارکه ان شاء الله …

دیگه نتونستم تلفن رو نگهدارم و بدون خداحافظی قطع کردم… اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … تمام پهنای صورتم اشک بود …

همون شب با یان تماس گرفتم و همه چیز رو براش تعریف کردم … فکر کنم … من اولین دختری بودم که موقع دادن جواب مثبت … عروس و داماد … هر دو گریه می کردن …

توی اولین فرصت، اومدیم ایران … پدر و مادرش حاضر نشدن توی عروسی ما شرکت کنن … مراسم ساده ای که ماه عسلش … سفر 10 روزه مشهد … و یک هفته ای جنوب بود …

هیچ وقت به کسی نگفته بودم … اما همیشه دلم می خواست با مردی ازدواج کنم که از جنس پدرم باشه … توی فکه … تازه فهمیدم … چقدر زیبا … داشت ندیده … رنگ پدرم رو به خودش می گرفت …

پایان

/انتهای متن/

زمان / بدون تو هرگز 20

خدا را ببین

با قاطعیت بهش نگاه کردم …

– این من نبودم که تحقیرتون کردم … شما بودید … شما بهم یاد دادید که نباید چیزی رو قبول کرد که قابل دیدن نیست …

عصبانیت توی صورتش موج می زد … می تونستم به وضوح آثار خشم روی توی چهره اش ببینم و اینکه به سختی خودش رو کنترل می کرد … اما باید حرفم رو تموم می کردم…

– شما الان یه حس جدید دارید … حس شخصی رو که با وجود تمام لطف ها و توجهش … احدی اون رو نمی بینه … بهش پشت می کنن … بهش توجه نمی کنن … رهاش می کنن … و براش اهمیت قائل نمیشن … تاریخ پر از آدم هاییه که … خدا و نشانه های محبت و توجهش رو حس کردن … اما نخواستن ببینن و باور کنن …

شما وجود خدا رو انکار می کنید … اما خدا هرگز شما رو رها نکرده … سرتون داد نزده … با شما تندی نکرده …

من منکر لطف و توجه شما نیستم … شما گفتید من رو دوست دارید … اما وقتی … فقط و فقط یک بار بهتون گفتم… احساس شما رو نمی بینم … آشفته شدید و سرم داد زدید …

خدا هزاران برابر شما بهم لطف کرده … چرا من باید محبت چنین خدایی رو رها کنم و شما رو بپذیرم؟ …

اگر چه اون روز، صحبت ما تموم شد … اما این، تازه آغاز ماجرا بود …

اسم من از توی تمام عمل های جراحی های دکتر دایسون خط خورد … چنان برنامه هر دوی ما تنظیم شده بود … که به ندرت با هم مواجه می شدیم …

تنها اتفاق خوب اون ایام … این بود که بعد از 4 سال با مرخصی من موافقت شد … می تونستم به ایران برگردم و خانواده ام رو ببینم … فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده بود … غریب آشنا

بعد از چند سال به ایران برگشتم … سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت … حنانه دختر مریم، قد کشیده بود … کلاس دوم ابتدایی … اما وقار و شخصیتش عین مریم بود …

از همه بیشتر … دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود…

توی فرودگاه … همه شون اومده بودن … همین که چشمم بهشون افتاد … اشک، تمام تصویر رو محو کرد … خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم … شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت …

با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن … هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت … حنانه که از 4 سالگی، من رو ندیده بود … باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید … محمدحسین که اصلا نمی گذاشت بهش دست بزنم … خونه بوی غربت می داد … حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدم … اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن … اما من … فقط گاهی … اگر وقت و فرصتی بود … اگر از شدت خستگی روی مبل … ایستاده یا نشسته خوابم نمی برد … از پشت تلفن همه چیز رو می شنیدم … غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود …

فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم … کمی آروم می شدم … چشمم همه جا دنبالش می چرخید …

شب … همه رفتن … و منم از شدت خستگی بی هوش …

برای نماز صبح که بلند شدم … پای سجاده … داشت قرآن می خوند … رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش … یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم … با اولین حرکت نوازش دستش … بی اختیار … اشک از چشمم فرو ریخت …

– مامان … شاید باورت نشه … اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود …

و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد …

شبیه پدر

دستش بین موهام حرکت می کرد … و من بی اختیار، اشک می ریختم … غم غربت و تنهایی … فشار و سختی کار … و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوست شون داشتم …

– خیلی سخت بود؟ …

– چی؟ …

– زندگی توی غربت …

سکوت عمیقی فضا رو پر کرد … قدرت حرف زدن نداشتم … و چشم هام رو بستم … حتی با چشم های بسته … نگاه مادرم رو حس می کردم …

– خیلی شبیه علی شدی … اون هم، همه سختی ها و غصه ها رو توی خودش نگه می داشت … بقیه شریک شادی هاش بودن … حتی وقتی ناراحت بود می خندید … که مبادا بقیه ناراحت نشن …

اون موقع ها … جوون بودم … اما الان می تونم حتی از پشت این چشم های بسته … حس دختر کوچولوم رو ببینم …

ناخودآگاه … با اون چشم های خیس … خنده ام گرفت … دختر کوچولو …

چشم هام رو که باز کردم … دایسون اومد جلوی نظرم … با ناراحتی، دوباره بستم شون …

– کاش واقعا شبیه بابا بودم … اون خیلی آروم و مهربون بود… چشم هر کی بهش می افتاد جذب اخلاقش می شد … ولی من اینطوری نیستم … اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم … نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم … من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم … خیلی …

سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم … اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و می سوخت … دلم برای پدرم تنگ شده بود … و داشتم … کم کم از بین خانواده ام هم حذف می شدم … علت رفتنم رو هم نمی فهمیدم … و جواب استخاره رو درک نمی کردم …

” و اراده ما بر این است که بر ستمدیدگان نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان بر روی زمین قرار دهیم

 بخشنده باش

زمان به سرعت برق و باد سپری شد … لحظات برگشت به زحمت خودم رو کنترل کردم … نمی خواستم جلوی مادرم گریه کنم … نمی خواستم مایه درد و رنجش بشم … هواپیما که بلند شد … مثل عزیز از دست داده ها گریه می کردم …

حدود یک سال و نیم دیگه هم طی شد … ولی دکتر دایسون دیگه مثل گذشته نبود … حالتش با من عادی شده بود … حتی چند مرتبه توی عمل دستیارش شدم …

هر چند همه چیز طبیعی به نظر می رسید … اما کم کم رفتارش داشت تغییر می کرد … نه فقط با من … با همه عوض می شد …

مثل همیشه دقیق … اما احتیاط، چاشنی تمام برخوردهاش شده بود … ادب … احترام … ظرافت کلام و برخورد … هر روز با روز قبل فرق داشت …

یه مدت که گذشت … حتی نگاهش رو هم کنترل می کرد… دیگه به شخصی زل نمی زد … در حالی که هنوز جسور و محکم بود … اما دیگه بی پروا برخورد نمی کرد …

رفتارش طوری تغییر کرده بود که همه تحسینش می کردن … بحدی مورد تحسین و احترام قرار گرفته بود … که سوژه صحبت ها، شخصیت جدید دکتر دایسون و تقدیر اون شده بود … در حالی که هیچ کدوم، علتش رو نمی دونستیم …

شیفتم تموم شد … لباسم رو عوض کردم و از در اتاق پزشکان خارج شدم که تلفنم زنگ زد …

–  سلام خانم حسینی … امکان داره، چند دقیقه تشریف بیارید کافه تریا؟ … می خواستم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم …

وقتی رسیدم … از جاش بلند شد و صندلی رو برام عقب کشید … نشست … سکوت عمیقی فضا رو پر کرد …

–  خانم حسینی … می خواستم این بار، رسما از شما خواستگاری کنم … اگر حرفی داشته باشید گوش می کنم… و اگر سوالی داشته باشید با صداقت تمام جواب میدم …

این بار مکث کوتاه تری کرد …

– البته امیدوارم … اگر سوالی در مورد گذشته من داشتید … مثل خدایی که می پرستید بخشنده باشید …

 متاسفم

حرفش که تموم شد … هنوز توی شوک بودم … 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود … فکر می کردم همه چیز تموم شده اما اینطور نبود …

لحظات سختی بود … واقعا نمی دونستم باید چی بگم … برعکس قبل … این بار، موضوع ازدواج بود …

نفسم از ته چاه در می اومد … به زحمت ذهنم رو جمع و جور کردم …

– دکتر دایسون … من در گذشته … به عنوان یه پزشک ماهر و یک استاد … و به عنوان یک شخصیت قابل احترام … برای شما احترام قائل بودم … در حال حاضر هم … عمیقا و از صمیم قلب، این شخصیت و رفتار جدیدتون رو تحسین می کنم …

نفسم بند اومد …

– اما مشکل بزرگی وجود داره که به خاطر اون … فقط می تونم بگم … متاسفم …

چهره اش گرفته شد … سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد …

– اگر این مشکل … فقط مسلمان نبودن منه … من تقریبا 7 ماهی هست که مسلمان شدم … این رو هم باید اضافه کنم … تصمیم من و اسلام آوردنم … کوچک ترین ارتباطی با علاقه من به شما نداره … شما همچنان مثل گذشته آزاد هستید … چه من رو انتخاب کنید … چه پاسخ تون مثل قبل، منفی باشه … من کاملا به تصمیم شما احترام می گذارم … و حتی اگر خلاف احساس من، باشه … هرگز باعث ناراحتی تون در زندگی و بیمارستان نمیشم …

با شنیدن این جملات شوک شدیدتری بهم وارد شد … تپش قلبم رو توی شقیقه و دهنم حس می کردم … مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … هرگز فکرش رو هم نمی کردم … یان دایسون … یک روز مسلمان بشه …

ادامه دارد…

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 19

با پدرم حرف بزن

پشت سر هم زنگ می زد … توان جواب دادن نداشتم … اونقدر حالم بد بود که اصلا مغزم کار نمی کرد که می تونستم خیلی راحت صدای گوشی رو ببندم یا خاموشش کنم … توی حال خودم نبودم … دایسون هم پشت سر هم زنگ می زد …

–  چرا دست از سرم برنمی داری؟ … برو پی کارت …

 – در رو باز کن زینب … من پشت در خونه ات هستم … تو تنهایی و یک نفر باید توی این شرایط ازت مراقبت کنه …

–  دارو خوردم … اگر به مراقبت نیاز پیدا کنم میرم بیمارستان…

یهو گریه ام گرفت … لحظاتی بود که با تمام وجود به مادرم احتیاج داشتم … حتی بدون اینکه کاری بکنه … وجودش برام آرامش بخش بود … تب، تنهایی، غربت … دیگه نمی تونستم بغضم رو کنترل کنم …

–  دست از سرم بردار … چرا دست از سرم برنمی داری؟ … اصلا کی بهت اجازه داده، من رو با اسم کوچیک صدا کنی؟…

اشک می ریختم و سرش داد می زدم …

–  واقعا … داری گریه می کنی؟ … من واقعا بهت علاقه دارم… توی این شرایط هم دست از سرسختی برنمی داری؟ …

پریدم توی حرفش …

– باشه … واقعا بهم علاقه داری؟ … با پدرم حرف بزن … این رسم ماست … رضایت پدرم رو بگیری قبولت می کنم …

چند لحظه ساکت شد … حسابی جا خورده بود …

–  توی این شرایط هم باید از پدرت اجازه بگیرم؟ …

آخرین ذره های انرژیم رو هم از دست داده بودم … دیگه توان حرف زدن نداشتم …

–  باشه … شماره پدرت رو بده … پدرت می تونه انگلیسی صحبت کنه؟ … من فارسی بلد نیستم …

–  پدرم شهید شده … تو هم که به خدا … و این چیزها اعتقاد نداری …

 به زحمت، دوباره تمام قدرتم رو جمع کردم …

  • از اینجا برو … برو …

و دیگه نفهمیدم چی شد … از حال رفتم …

 46 تماس بی پاسخ

نزدیک نیمه شب بود که به حال اومدم … سرگیجه ام قطع شده بود … تبم هم خیلی پایین اومده بود … اما هنوز به شدت بی حس و جون بودم …

از جا بلند شدم تا برم طبقه پایین و برای خودم یه سوپ ساده درست کنم … بلند که شدم … دیدم تلفنم روی زمین افتاده … باورم نمی شد … 46 تماس بی پاسخ از دکتر دایسون …

با همون بی حس و حالی … رفتم سمت پریز و چراغ رو روشن کردم … تا چراغ رو روشن کردم صدای زنگ در بلند شد …

پتوی سبکی رو که روی شونه هام بود … مثل چادر کشیدم روی سرم و از پله ها رفتم پایین … از هال گذشتم و تا به در ورودی رسیدم … انگار نصف جونم پریده بود …

در رو باز کردم … باورم نمی شد …  دایسون پشت در بود… در حالی که ناراحتی توی صورتش موج می زد … با حالت خاصی بهم نگاه کرد … اومد جلو و یه پلاستیک بزرگ رو گذاشت جلوی پام …

–  با پدرت حرف زدم … گفت از صبح چیزی نخوردی … مطمئن شو تا آخرش رو می خوری …

این رو گفت و بی معطلی رفت …

خم شدم از روی زمین برش داشتم و برگشتم داخل … توش رو که نگاه کردم … چند تا ظرف غذا بود … با یه کاغذ … روش نوشته بود …

– از یه رستوران اسلامی گرفتم … کلی گشتم تا پیداش کردم … دیگه هیچ بهانه ای برای نخوردنش نداری …

نشستم روی مبل … ناخودآگاه خنده ام گرفت …

 

احساست را نشان بده

برگشتم بیمارستان … باهام سرسنگین بود … غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار … حرف دیگه ای نمی زد …

هر کدوم از بچه ها که بهم می رسید … اولین چیزی که می پرسید این بود …

–  با هم دعواتون شده؟ … با هم قهر کردید؟ …

تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم … چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد … و بالاخره سکوت دو ماهه اش رو شکست …

–  واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه …

–  از شخصی مثل شما هم بعیده … در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه …

–  من چیزی رو که نمی بینم قبول نمی کنم …

–  پس چطور انتظار دارید … من احساس شما رو قبول کنم؟… منم احساس شما رو نمی بینم …

آسانسور ایستاد … این رو گفتم و رفتم بیرون …

تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود …

چنان بهم ریخته و عصبانی … که احدی جرات نمی کرد بهش نزدیک بشه …

سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد … تمام عمل هاش رو هم کنسل کرد …

گوشیم زنگ زد … دکتر دایسون بود …

 – دکتر حسینی … همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم… بیاید توی حیاط بیمارستان …

رفتم توی حیاط … خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد … بعد از سه روز … بدون هیچ مقدمه ای …

–  چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ … من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟ … حتی اون شب … ساعت ها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاق تون روشن شد … که فقط بهتون غذا بدم … حالا چطور می تونید چشم تون رو روی احساس من … و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟ …

 زنده شون کن

پشت سر هم و با ناراحتی، این سوال ها رو ازم پرسید … ساکت که شد … چند لحظه صبر کردم …

– احساس قابل دیدن نیست … درک کردنی و حس کردنیه… حتی اگر بخواید منطقی بهش نگاه کنید … احساس فقط نتیجه یه سری فعل و انفعالات هورمونیه … غیر از اینه؟ … شما که فقط به منطق اعتقاد دارید … چطور دم از احساس می زنید؟ …

– اینها بهانه است دکتر حسینی … بهانه ای که باهاش … فقط از خرافات تون دفاع می کنید …

کمی صدام رو بلند کردم …

– نه دکتر دایسون … اگر خرافات بود … عیسی مسیح، مرده ها رو زنده نمی کرد … نزدیک به 2000 سال از میلاد مسیح می گذره … شما می تونید کسی رو زنده کنید؟ … یا از مرگ انسانی جلوگیری کنید؟ … تا حالا چند نفر از بیمارها، زیر دست شما مردن؟ … اگر خرافاته، چرا بیمارهایی رو که مردن … زنده نمی کنید؟ … اونها رو به زندگی برگردونید دکتر دایسون … زنده شون کنید ..

سکوت مطلقی بین ما حاکم شد … نگاهش جور خاصی بود… حتی نمی تونستم حدس بزنم توی فکرش چی می گذره… آرامشم رو حفظ کردم و ادامه دادم …

 – شما از من می خواید احساسی رو که شما حس می کنید … من ببینم … محبت و احساس رو با رفتار و نشانه هاش میشه درک کرد و دید … از من انتظار دارید … احساس شما رو از روی نشانه ها ببینم … اما چشمم رو روی رفتار و نشانه های خدا ببندم … شما اگر بودید؛ یه چیز بزرگ رو به خاطر یه چیز کوچک رها می کردید؟ …

با ناراحتی و عصبانیت توی صورتم نگاه کرد …

–  زنده شدن مرده ها توسط مسیح … یه داستان خیالی و بافته و پردازش شده توسط کلیسا … بیشتر نیست … همون طور که احساس من نسبت به شما کوچیک نبود …

چند لحظه مکث کرد …

–  چون حاضر شدم به خاطر شما هر کاری بکنم … حالا دیگه… من و احساسم رو تحقیر می کنید؟ … اگر این حرف ها حقیقت داره … به خدا بگید پدرتون رو دوباره زنده کنه …

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 18

 خانواده

برای چند لحظه واقعا بریدم …

– خدایا، بهم رحم کن … حالا جوابش رو چی بدم؟ …

توی این دو سال، دکتر دایسون … جزء معدود افرادی بود که توی اون شرایط سخت ازم حمایت می کرد … از طرفی هم، ارشد من … و رئیس تیم جراحی عمومی بیمارستان بود … و پاسخم، می تونست من رو در بدترین شرایط قابل تصور قرار بده …

 – دکتر حسینی … مطمئن باشید پیشنهاد من و پاسخ شما… کوچک ترین ارتباطی به مسائل کاری نخواهد داشت … پیشنهادم صرفا به عنوان یک مرده … نه رئیس تیم جراحی…

چند لحظه مکث کردم تا ذهنم کمی آروم تر بشه …

  • دکتر دایسون … من برای شما به عنوان یه جراح حاذق و رئیس تیم جراحی … احترام زیادی قائلم … علی الخصوص که بیان کردید … این پیشنهاد، خارج از مسائل و روابط کاریه… اما این رو در نظر داشته باشید که من یه مسلمانم … و روابطی که اینجا وجود داره … بین ما تعریفی نداره … اینجا ممکنه دو نفر با هم دوست بشن و سال ها زیر یه سقف زندگی کنن … حتی بچه دار بشن … و این رفتارها هم طبیعی باشه … ولی بین مردم من، نه … ما برای خانواده حرمت قائلیم … و نسبت بهم احساس مسئولیت می کنیم… با کمال احترامی که برای شما قائلم … پاسخ من منفیه…

این رو گفتم و سریع از اونجا دور شدم … در حالی که ته دلم… از صمیم قلب به خدا التماس می کردم … یه بلای جدید سرم نیاد …

 خیانت

روزهای اولی که درخواستش رو رد کرده بودم … دلخوریش از من واضح بود … سعی می کرد رفتارش رو کنترل کنه و عادی به نظر برسه … مشخص بود تلاش می کنه باهام مواجه نشه … توی جلسات تیم جراحی هم، نگاهش از روی من می پرید … و من رو خطاب قرار نمی داد … اما همین باعث شد، احترام بیشتری براش قائل بشم … حقیقتا کار و زندگی شخصیش از هم جدا بود …

سه، چهار ماه به همین منوال گذشت … توی سالن استراحت پزشکان نشسته بودم که از در اومد تو … بدون مقدمه و در حالی که … اصلا انتظارش رو نداشتم … یهو نشست کنارم …

 –  پس شما چطور با هم آشنا می شید؟ … اگر دو نفر با هم ارتباط نداشته باشن … چطور می تونن همدیگه رو بشناسن و بفهمن به درد هم می خورن یا نه؟ …

همه زیرچشمی به ما نگاه می کردن … با دیدن رفتار ناگهانی دایسون … شوک و تعجب توی صورت شون موج می زد … هنوز توی شوک بود اما آرامشم رو حفظ کردم …

دکتر دایسون … واقعا این ارتباطات به خاطر شناخت پیش از ازدواجه؟ … اگر اینطوره چرا آمار خیانت اینجا، اینقدر بالاست؟ … یا اینکه حتی بعد از بچه دار شدن، به زندگی شون به همین سبک ادامه میدن … و وقتی یه مرد … بعد از سال ها زندگی … از اون زن خواستگاری می کنه … اون زن از خوشحالی بالا و پایین می پره و میگن این حقیقتا عشقه؟… یعنی تا قبل از اون عشق نبوده؟ … یا بوده اما حقیقی نبوده؟ …

خیلی عادی از جا بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم … خیلی عمیق توی فکر فرو رفته بود …

منم بی سر و صدا … و خیلی آروم … در حال فرار و ترک موقعیت بودم … در سالن رو باز کردم و رفتم بیرون … در حالی که با تمام وجود به خدا التماس می کردم که بحث همون جا تموم بشه … توی اون فشار کاری …

که یهو از پشت سر، صدام کرد

 زمانی برای نفس کشیدن

دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد … می خواستم گریه کنم … چشم هام مملو از التماس بود … تو رو خدا دیگه نیا… که صدام کرد …

 –  دکتر حسینی … دکتر حسینی … پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟ …

ایستادم و چند لحظه مکث کردم …

– من چطور آدمی هستم؟ …

جا خورد …

 –  شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟ … با تمام خصوصیات مثبت و منفی …

معلوم بود متوجه منظورم شده …

– پس علائق تون چی؟ …

 – مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟ یا چه غذایی رو دوست دارم؟ و … واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟ … مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟ … چند لحظه مکث کردم … طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه … ممکنه نتونن …

در کنار اخلاق … بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است … اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار … آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن …

اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت … بدون توجه به واکنش دیگران … مدام میومد سراغم و حرف می زد …

با اون فشار و حجم کار … این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود … دیگه حتی یه لحظه آرامش … یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم …

دفعه آخر که اومد … با ناراحتی بهش گفتم …

 –   دکتر دایسون … میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ … و حرف ها صرفا کاری باشه؟ …

خنده اش محو شد … چند لحظه بهم نگاه کرد …

 –  یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ …

 خدای تو کیست

چند لحظه مکث کردم … گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود … اما حالا …

– صادقانه … من اصلا به شما فکر نمی کنم … نه به شما… که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم … نه فکر می کنم، نه …

بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم … دوباره لبخند زد …

 –   شخص دیگه که خیلی خوبه … اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟ …

خسته و کلافه … تمام وجودم پر از التماس شده بود …

– نه نمی تونم دکتر دایسون … نه وقتش رو دارم، نه … چند لحظه مکث کردم … بدتر از همه … شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید …

 –  ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون … توجه کنید …

 یهو زد زیر خنده …

– اینقدر شناخت از شما کافیه؟ … حالا می تونید بهم فکر کنید؟ …

– انسان یه موجود اجتماعیه دکتر … من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته … حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید … من ندارم … بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده … وقتی برای فکر کردن به شما و خصوصیات شما ندارم … حتی اگر هم داشته باشم … من یه مسلمانم … و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید … از نظر شما، خدا … قیامت و روح … وجود نداره …

در لاکر رو بستم …

–  خواهش می کنم تمومش کنید …

و از اتاق رفتم بیرون …

برو دایسون

یکی از بچه ها موقع خوردن نهار … رسما من رو خطاب قرار داد …

  –  واقعا نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی… اون یه مرد جذاب و نابغه است … و با وجود این سنی که داره تونسته رئیس تیم جراحی بشه …

همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد … و من فقط نگاه می کردم … واقعا نمی دونستم چی باید بگم … یا دیگه به چی فکر کنم … برنامه فشرده و سنگین بیمارستان … فشار دو برابر عمل های جراحی … تحمل رفتار دکتر دایسون که واقعا نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه … حالا هم که …

چند لحظه بهش نگاه کردم … با دیدن نگاه خسته من ساکت شد …از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون … خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم …

سرمای سختی خورده بودم … با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن …

تب بالا، سر درد و سرگیجه … حالم خیلی خراب بود … توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد …

چشم هام می سوخت و به سختی باز شد … پرده اشک جلوی چشمم … نگذاشت اسم رو درست ببینم … فکر کردم شاید از بیمارستانه … اما دایسون بود … تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن …

– چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلا خوب نیست …

گریه ام گرفت … حس کردم دیگه واقعا الان می میرم … با اون حال … حالا باید …

حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترل خودم داشته باشم …

–  حتی اگر در حال مرگ هم باشم … اصلا به شما مربوط نیست …

و تلفن رو قطع کردم … به زحمت صدام در می اومد … صورتم گر گرفته بود و چشمم از شدت سوزش، خیس از اشک شده بود …

ادامه دارد…

 

/انتهای متن/

رمان/ بدون تو هرگز 17

 پله اول

پشت سر هم حرف می زدن … یکی تندتر … یکی نرم تر … یکی فشار وارد می کرد … یکی چراغ سبز نشون می داد … همه شون با هم بهم حمله کرده بودن … و هر کدوم، لشکری از شیاطین به کمکش اومده بود … وسوسه و فشار پشت وسوسه و فشار … و هر لحظه شدیدتر از قبل …

پلیس خوب و بد شده بودن … و همه با یه هدف … یا باید از اینجا بری … یا باید شرایط رو بپذیری …

من ساکت بودم … اما حس می کردم به اندازه یه دونده ماراتن، تمام انرژیم رو از دست دادم …

به پشتی صندلی تکیه دادم …

– زینب … این کربلای توئه … چی کار می کنی؟ … کربلائی میشی یا تسلیم؟ …

چشم هام رو بستم … بی خیال جلسه و تمام آدم های اونجا …

– خدایا … به این بنده کوچیکت کمک کن … نذار جای حق و باطل توی نظرم عوض بشه … نذار حق در چشم من، باطل… و باطل در نظرم حق جلوه کنه … خدایا … راضیم به رضای تو …

با دیدن من توی اون حالت … با اون چشم های بسته و غرق فکر … همه شون ساکت شدن … سکوت کل سالن رو پر کرد …

خدایا … به امید تو … بسم الله الرحمن الرحیم …

و خیلی آروم و شمرده … شروع به صحبت کردم …

– این همه امکانات بهم دادید … که دلم رو ببرید و اون رو مسخ کنید … حالا هم بهم می گید یا باید شرایط شما رو بپذیرم … یا باید برم …

امروز آستین و قد لباسم کوتاه میشه و یقه هفت، تنم می کنید … فردا می گید پوشیدن لباس تنگ و یقه باز چه اشکالی داره؟ … چند روز بعد هم … لابد می خواید حجاب سرم رو هم بردارم …

چشم هام رو باز کردم …

– همیشه … همه چیز … با رفتن روی اون پله اول … شروع میشه …

سکوت عمیقی کل سالن رو پر کرده بود …

 من یک دختر مسلمانم

سکوت عمیقی کل سالن رو پر کرده بود … چند لحظه مکث کردم …

– یادم نمیاد برای اومدن به انگلستان و پذیرشم در اینجا به پای کسی افتاده باشم و التماس کرده باشم … شما از روز اول دیدید … من یه دختر مسلمان و محجبه ام … و شما چنین آدمی رو دعوت کردید … حالا هم این مشکل شماست، نه من … و اگر نمی تونید این مشکل رو حل کنید … کسی که باید تحت فشار و توبیخ قرار بگیره … من نیستم …

و از جا بلند شدم … همه خشک شون زده بود … یه عده مبهوت … یه عده عصبانی … فقط اون وسط رئیس تیم جراحی عمومی خنده اش گرفته بود …

به ساعتم نگاه کردم …

– این جلسه خیلی طولانی شده … حدودا نیم ساعت دیگه هم اذان ظهره … هر وقت به نتیجه رسیدید لطفا بهم خبر بدید … با کمال میل برمی گردم ایران …

نماینده دانشگاه، خیلی محکم صدام کرد …

– دکتر حسینی … واقعا علی رغم تمام این امکانات که در اختیارتون قرار دادیم … با برگشت به ایران مشکلی ندارید و حاضرید از همه چیز صرف نظر کنید؟ …

– این چیزی بود که شما باید … همون روز اول بهش فکر می کردید …

جمله اش تا تموم شد … جوابش رو دادم … می ترسیدم با کوچک ترین مکثی … دوباره شیطان با همه فشار و وسوسه اش بهم حمله کنه …

این رو گفتم و از در سالن رفتم بیرون و در رو بستم … پاهام حس نداشت … از شدت فشار … تپش قلبم رو توی شقیقه هام حس می کردم …

 دزدهای انگلیسی

وضو گرفتم و ایستادم به نماز … با یه وجود خسته و شکسته … اصلا نمی فهمیدم چرا پدرم این همه راه، من رو فرستاد اینجا …

خیلی چیزها یاد گرفته بودم … اما اگر مجبور می شدم توی ایران، همه چیز رو از اول شروع کنم … مثل این بود که تمام این مدت رو ریخته باشم دور …

توی حال و هوای خودم بودم که پرستار صدام کرد …

– دکتر حسینی … لطفا تشریف ببرید اتاق رئیس تیم جراحی عمومی …

در زدم و وارد شدم … با دیدن من، لبخند معناداری زد … از پشت میز بلند شد و نشست روی مبل جلویی …

– شما با وجود سن تون … واقعا شخصیت خاصی دارید …

– مطمئنا توی جلسه در مورد شخصیت من صحبت نمی کردید …

خنده اش گرفت …

– دانشگاه همچنان هزینه تحصیل شما رو پرداخت می کنه… اما کمک هزینه های زندگی تون کم میشه … و خوب بالطبع، باید اون خونه رو هم به دانشگاه تحویل بدید …

ناخودآگاه خنده ام گرفت …

– اول با نشون دادن در باغ سبز، من رو تا اینجا آوردید … تحویلم گرفتید … اما حالا که خاضر نیستم به درخواست زور و اشتباه تون جواب مثبت بدم … هم نمی خواید من رو از دست بدید … و هم با سخت کردن شرایط، من رو تحت فشار قرار می دید … تا راضی به انجام خواسته تون بشم …

چند لحظه مکث کردم …

– لطف کنید از طرف من به ریاست دانشگاه بگید … برعکس اینکه توی دنیا، انگلیسی ها به زیرک بودن شهرت دارن … اصلا دزدهای زرنگی نیستن …

و از جا بلند شدم …

 تقصیر پدرم بود

این رو گفتم و از جا بلند شدم … با صدای بلند خندید …

– دزد؟ … از نظر شما رئیس دانشگاه دزده؟ …

– کسی که با فریفتن یه نفر، اون رو از ملتش جدا می کنه … چه اسمی میشه روش گذاشت؟ … هر چند توی نگهداشتن چندان مهارت ندارن … بهشون بگید، هیچ کدوم از این شروط رو قبول نمی کنم …

از جاش بلند شد …

– تا الان با شخصی به استقامت شما برخورد نداشتن … هر چند … فکر نمی کنم کسی، شما رو برای اومدن به اینجا محبور کرده باشه …

نفس عمیقی کشیدم …

– چرا، من به اجبار اومدم … به اجبار پدرم …

و از اتاق خارج شدم …

برگشتم خونه … خسته تر از همیشه … دل تنگ مادر و خانواده … دل شکسته از شرایط و فشارها …

از ترس اینکه مادرم بفهمه این مدت چقدر بهم سخت گذشته … هر بار با یه بهانه ای تماس ها رو رد می کردم … سعی می کردم بهانه هام دروغ نباشه … اما بعد باز هم عذاب وجدان می گرفتم … به خاطر بهانه آوردن ها از خدا حجالت می کشیدم … از طرفی هم، نمی خواستم مادرم نگران بشه …

حس غذا درست کردن یا خوردنش رو هم نداشتم … رفتم بالا توی اتاق … و روی تخت ولا شدم …

– بابا … می دونی که من از تلاش کردن و مسیر سخت نمی ترسم … اما … من، یه نفره و تنها … بی یار و یاور … وسط این همه مکر و حیله و فشار … می ترسم از پس این همه آزمون سخت برنیام … کمکم کن تا آخرین لحظه زندگیم … توی مسیر حق باشم … بین حق و باطل دو دل و سرگردان نشم …

همون طور که دراز کشیده بودم … با پدرم حرف می زدم … و بی اختیار، قطرات اشک از چشمم سرازیر می شد …

 حس دوم

درخواست تحویل مدارکم رو به دانشگاه دادم … باورشون نمی شد می خوام برگردم ایران …

هر چند، حق داشتن … نمی تونم بگم وسوسه شیطان و اون دنیای فوق العاده ای که برام ترتیب داده بودن … گاهی اوقات، ازم دلبری نمی کرد … اونقدر قوی که ته دلم می لرزید …

زنگ زدم ایران و به زبان بی زبانی به مادرم گفتم می خوام برگردم … اول که فکر کرد برای دیدار میام … خیلی خوشحال شد … اما وقتی فهمید برای همیشه است … حالت صداش تغییر کرد … توضیح برام سخت بود …

– چرا مادر؟ … اتفاقی افتاده؟ …

– اتفاق که نمیشه گفت … اما شرایط برای من مناسب نیست … منم تصمیم گرفتم برگردم … خدا برای من، شیرین تر از خرماست …

– اما علی که گفت …

پریدم وسط حرفش … بغض گلوم رو گرفت …

– من نمی دونم چرا بابا گفت بیام … فقط می دونم این مدت امتحان های خیلی سختی رو پس دادم … بارها نزدیک بود کل ایمانم رو به باد بدم … گریه ام گرفت … مامان نمی دونی چی کشیدم … من، تک و تنها … له شدم …

توی اون لحظات به حدی حالم خراب بود که فراموش کردم … دارم با دل یه مادر که دور از بچه اش، اون سر دنیاست … چه می کنم … و چه افکار دردآوری رو توی ذهنش وارد می کنم…

چند ساعت بعد، خیلی از خودم خجالت کشیدم …

– چطور تونستی بگی تک و تنها … اگر کمک خدا نبود الان چی از ایمانت مونده بود؟ … فکر کردی هنر کردی زینب خانم؟ …

غرق در افکار مختلف … داشتم وسایلم رو می بستم که تلفن زنگ زد … دکتر دایسون … رئیس تیم جراحی عمومی بود … خودش شخصا تماس گرفته بود تا بگه … دانشگاه با تمام شرایط و درخواست های من موافقت کرده …

برای چند لحظه حس پیروزی عجیبی بهم دست داد … اما یه چیزی ته دلم می گفت … اینقدر خوشحال نباش … همه چیز به این راحتی تموم نمیشه …

و حق، با حس دوم بود …

  هوای دلپذیر

برعکس قبل، و برعکس بقیه دانشجوها … شیفت های من، از همه طولانی تر شد … نه تنها طولانی … پشت سر هم و فشرده … فشار درس و کار به شدت شدید شده بود …

گاهی اونقدر روی پاهام می ایستادم که دیگه حس شون نمی کردم … از ترس واریس، اونها رو محکم می بستم … به حدی خسته می شدم که نشسته خوابم می برد …

سخت تر از همه، رمضان از راه رسید … حتی یه بار، کل فاصله افطار تا سحر رو توی اتاق عمل بودم … عمل پشت عمل …

 

انگار زمین و آسمان، دست به دست هم داده بود تا من رو به زانو در بیاره … اما مبارزه و سرسختی توی ژن و خون من بود…

از روز قبل، فقط دو ساعت خوابیده بودم … کل شب بیدار … از شدت خستگی خوابم نمی برد … بعد از ظهر بود و هوا، ملایم و خنک … رفتم توی حیاط … هوای خنک، کمی حالم رو بهتر کرد … توی حال خودم بودم که یهو دکتر دایسون از پشت سر، صدام کرد … و با لبخند بهم سلام کرد …

– امشب هم شیفت هستید؟

– بله …

– واقعا هوای دلپذیری شده …

با لبخند، بله دیگه ای گفتم … و ته دلم التماس می کردم به جای گفتن این حرف ها، زودتر بره … بیش از اندازه خسته بودم و اصلا حس صحبت کردن نداشتم … اون هم سر چنین موضوعاتی …

به نشانه ادب، سرم رو خم کردم … اومدم برم که دوباره صدام کرد …

– خانم حسینی … من به شما علاقه مند شدم … و اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشه … می خواستم بیشتر باهاتون آشنا بشم …

 

ادامه دارد …

/انتهای متن

 

داستان/ از دوران کودکی 1

هرمان هسه [1]

ترجمه علی‌محمد طباطبایی

جنگل قهوه‌ای در دوردست از همین چند روز پیش به این طرف سوسویی بانشاط از رنگ سبز برگهای تازه را نشان می ‌دهد. در منطقهٔ لترسبرگ من امروز اولین گل‌ های نیمه باز پامچال را مشاهده کردم. در آسمان کاملاً صاف و مرطوب ابرهای مهربان ماه آوریل در عالم رویا سیر می‌ کنند و زمین‌های زراعی که بسیاری‌ شان هنوز شخم درستی نخورده‌ اند چنان قهوه ‌ای براقی دارند و خود را در مقابل هوای ملایم مشتاقانه می ‌گسترانند، که گویی آرزو دارند بذرها را در خود بپذیرند و گیاهان را از دل خود بیرون دهند و از نیروهای خاموش خود هزاران جوانهٔ سبز و ساقه‌های رو به بالا رشدکننده را به محک آزمون گذارند، حس کنند و بذل و بخشش نمایند. همه چیز در حال انتظار است، همه چیز خود را آماده می ‌کند، همه چیز در رویا است و در تب تبدیل‌ شدنی ظریف، که با ملاطفت مصرانه‌ ای جوانه می‌ زنند –بذر به سوی خورشید، ابر در مقابل زمین زراعی و علف تازه روئیده در برابر بادها.

هر گاه به این فصل از سال می‌رسیم من بی ‌صبرانه و آرزومندانه در کمین می‌ نشینم، گویی که باید لحظهٔ بخصوص برای من معجزهٔ تولدی مجدد را دست یافتنی سازد، و گویی که باید این واقعه روی دهد که من بالاخره یک بار، یک ساعت تمام، مکاشفهٔ نیرو و زیبایی را به طور کامل ببینم، درک کنم و به طور مستقیم تجربه نمایم که چگونه زندگی در حال خندیدن از دل زمین بیرون می‌ آید و چشمان جوان درشتش را به سوی نور باز می‌ کند. هر سال که می‌ گذرد معجزه ‌ای از کنار من با بوهای معطر و صداهای دل انگیز عبور می ‌کند، و بدون آن که آن را تماماً درک کنم عاشقانه توسط من پرستش می‌ شود. او آنجاست و من آمدنش را ندیدم، من پوستهٔ بذرها را که می‌ شکنند و آن اولین جوانه‌ های ظریف و ترد را که زیر نور می ‌لرزند ندیدم. به ناگهان هرکجا را که ببینی پر از گل می ‌شود، درخت‌ ها با برگ‌ های کم پشت و با گل‌ های کف‌ آلود خود می ‌درخشند، و پرنده ‌ها آوازخوانان در قوس ‌های زیبا از میانهٔ آسمان آبی گرم به پرواز درمی‌ آیند. معجزه به تحقق پیوسته است، حتی اگر دور از چشمان من، و جنگل ها شکل قوسی بخود می ‌گیرند، و قله‌ های دور دست انسان را می ‌طلبند، و اکنون زمان آن رسیده است که به چکمه، کوله، قلاب ماهیگیری و پارو مجهز شویم و با تمامی هوش و هواس خود از آمدن سال تر و تازه خوشحالی کنیم، که هر بار که می ‌آید زیباتر از بارهای قبلی است و هر بار به نظر می ‌رسد که سرعت برداشتن گام‌ هایش تندتر می ‌شود.

در زمانه‌ های بسیار دور که من هنوز یک پسربچه بیشتر نبودم، بهار چه مدت، واقعاً چه مدت بسیار طولانی که تمامی نداشت به درازا می ‌کشید!

هنگامی که زمان اجازه دهد و من سرحال باشم، بر روی علف ‌های خیس دراز می ‌کشم یا از اولین درخت درست و حسابی بالا می ‌روم و بر روی شاخه‌ها تاب می‌ خورم، بوی عطر شکوفه‌ ها و صمغ تازه را استشمام می ‌کنم، شبکهٔ تشکیل‌ شده از شاخه و برگ و آبی و سبز را تماشا می‌ کنم، که چگونه در دور و برم در هم گره خورده ‌اند و من در مقام میهمانی بی ‌صدا همچون کسی که در خواب راه می ‌رود به باغِ اکنون از بین رفتهٔ دوران کودکی‌ام قدم می‌ گذارم. بسیار بندرت چنین چیزی قابل حصول است و چنانچه برای بار دیگر بتوانیم به آنجا جستی بزنیم و هوای پاک نوجوانی را تنفس کنیم و باز دوباره برای لحظاتی کوتاه جهان را آن گونه ببینیم که از دستان خداوندی بیرون آمده بود و ما آن را در دورهٔ کودکی ‌مان دیده بودیم، چه احساس مطبوعی که نمی‌ بود، زیرا که در وجود خود ماست که معجزهٔ نیرو و زیبایی شکفته می‌ شود.

در آنجا درخت‌ ها شادمانه و با لجبازی به سوی آسمان بلند می ‌شدند، در آنجا در باغ گل‌ های نرگس و سنبل آن گونه با شکوه و زیبا می‌ روییدند، و انسان‌هایی که ما چنان کم آنها را می ‌شناختیم، با ملاطفت و مهربانی با ما روبرو می‌ شدند، زیرا بر روی پیشانی صاف ما هنوز هم آن مختصر نشانهٔ ملکوتی را حس می ‌کردند که ناخواسته و نادانسته زیر فشار پا به سن گذاردن محو و ناپدید گردید. من چه پسر سرکش و مهارناشدنی بودم، چه نگرانی‌ هایی که پدرم از همان آغاز کودکی برای من نداشت و چقدر ترس و آه کشیدن‌ های مادرم که نبود! – و با همهٔ این ‌ها هنوز هم بر روی پیشانی ‌ام برق ملکوتی وجود داشت و هر چه که از نظر می ‌گذراندم زیبا بود و زنده، و در افکار و رویاهایم، حتی اگر از نوع پرهیزکارانه ‌اش نبودند، هنوز هم فرشته‌ ها و معجزات و قصه‌ ها خواهر وبرادرانه می‌رفتند و می ‌آمدند.

از دوران کودکی رایحهٔ زمین زراعی تازه شخم خورده و بوی جوانه ‌زدن برگ ‌های سبز جنگل با خاطره‌ ای گره خورده‌ اند، که هرساله وقتی بهار می ‌شود مرا گرفتار خود می ‌کنند و مجبورم می ‌سازند که آن دورهٔ نیمه فراموش شده و نامفهوم باقی مانده را دوباره برای ساعت‌ ها در ذهنم زنده کنم. و اکنون نیز دربارهٔ همان می‌اندیشم و می‌ خواهم سعی کنم که اگر در توانم باشد آن را تعریف کنم.

در اتاق خواب ما کرکره‌ ها بسته بودند و من در تاریکی در حالتی نیمه هوشیار قرار داشتم و صدای نفس‌ های عمیق و منظم برادر کوچکتر خودم را می ‌شنیدم و دوباره در این مورد دچار شگفتی شده بودم که با چشمان بسته به جای آن که پرده بزرگ سیاه رنگی را ببینم، فقط رنگ ‌ها را مشاهده می ‌کردم، دایره ‌های بنفش و قرمز تیره که مرتب بیشتر و سپس در تیرگی محو می ‌شدند تا آن که دوباره از تاریکی دایره ‌های رنگی جدیدی به صورت جوشان بیرون می‌ آمدند و دور هرکدامشان با نوار باریک زردرنگی حاشیه دار می ‌شد. در همان حال به صدای باد نیز گوش می ‌دادم که از سوی کوه‌ ها با ضربه‌ های ملایم و بی‌ تکلف به طرف ما می ‌آمد و به نرمی در درختان بلند کاج وول می ‌خورد و خودش را هرازگاهی با سنگینی و زوزه ‌کشان به روی بام خانه خم می ‌کرد. این نیز برایم بسیار تأسف انگیز بود که کودکان اجازه نداشتند تا دیر وقت شب بیدار بمانند و از خانه بیرون بروند و یا دست کم کنار پنجره باشند و من به یاد شبی افتادم که مادر فراموش کرده بود کرکره‌ ها را ببندد.

در چنین حال و هوایی نیمه‌ های شب از خواب بیدار و به آرامی از جایم بلند شدم و با ترس و لرز خود را به کنار پنجره رساندم، و جلوی پنجره برخلاف آنچه تصور می ‌کردم به نحو غریبی روشن بود و اصلاً سیاه نبود و به تیرگی مرگ هم نبود. همه چیز به نظر گنگ و مبهم و غمگین می‌ آمد، ابرهای بزرگ بر روی تمامی آسمان می‌ نالیدند و کوه‌ هایی که به رنگ آبی تیره به نظر می‌ رسیدند گویی که همراه ابرها در سیلان بودند و انگار که تمامی‌ شان را ترس فرا گرفته و می ‌خواستند تا از مصیبتی که نزدیک می  ‌شد بگریزند. درختان کاج خوابیده بودند و به نظر بی‌رمق و درمانده می‌ آمدند همچون چیزی مرده یا از میان رفته، اما در حیاط مثل همیشه نیمکت و چاه آب و درخت شاه بلوط جوان سرجایشان بودند و آنها نیز کمی خسته و دلتنگ به نظر می ‌آمدند. نمی ‌دانستم که چه مدت در کنار پنجره نشسته و به جهان رنگ باخته و مسخ شده چشم دوخته بودم. در آن لحظه جایی در نزدیکی ما حیوانی مضطرب و بغض کرده شروع به شکوه کردن از جهان نمود. شاید یک سگ بود و شاید هم یک گوسفند یا گوساله، که بیدار شده بود و در تاریکی ترس او را فرا گرفته بود. این ترس به من هم سرایت کرد، و من به گوشهٔ دنج و به سوی تختم فرار کردم، و نمی‌ دانستم که باید گریه کنم یا نه. اما قبل از آن که به نتیجه‌ ای برسم دیگر خوابم برده بود.

در بیرون از خانه و در پشت کرکره ‌های بسته، دوباره همهٔ آنها اسرارآمیز و در کمین نشسته بودند، و این چقدر خوب و البته خطرناک بود اگر می ‌شد بیرون را نگاهی انداخت. من درخت‌ های تیره و غمگین را در نظر مجسم می‌ کردم و نور خسته و کدر را، حیاط خانه را که اکنون از آن دیگر صدایی به گوش نمی‌ رسید، کوه‌ هایی که همراه ابرها به دوردست ها فرار می ‌کردند، نوارهای رنگ باخته بر روی آسمان و جادهٔ روستایی بی ‌رنگ و نامشخص را که در آن دوردست‌ های خاکستری از نظر ناپدید می‌شد. در آن بیرون دزدی یا جنایتکاری که در پالتویی بزرگ و سیاه رنگ مخفی شده بود پاورچین پاورچین راه می رفت و شاید هم کسی بود که راهش را گم کرده و در هراس از وحشت شب و آزار حیوانات وحشی در آنجا این طرف و آن طرف می ‌رفت. شاید یک پسربچه درست هم سن خود من بود که گم شده بود یا از خانه فرار کرده بود یا کسی او را دزدیده بود یا اصلاً بی پدر و مادر بود و اگر او حتی شجاع هم می ‌بود اولین شبحی که شب‌ها بیرون می ‌آیند ممکن بود او را بکشد یا گرگ او را ببرد. شاید او را دزدها همراهشان به جنگل آورده بودند و حالا خودش هم یک دزد شده بود و یک شمشیر و هفت‌ تیری دولول داشت با کلاهی بزرگ و چکمه‌ های سوارکاری بلند.

از اینجا فقط یک گام فاصله داشت، یک خود را رها کردن بدون اراده و آنگاه من در سرزمین رویاها بودم و می‌ توانستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم و با دستانم لمس کنم، آنچه اکنون هنوز خاطره و فکر و تخیل بود.

اما من خوابم نبرد، زیرا در این لحظه از درون سوراخ کلیدِ درِ اتاقم و از آن سو از میان اتاق خواب والدینم شعاع نوری نازک و قرمز رنگ به این سوی در به طرف من شناور شد و تاریکی اتاقم با ذره ‌ای نور لرزان و ضعیف پر شد و بر روی در گنجهٔ لباس که حالا به ناگهان در نور بسیار خفیفی کورسویی می ‌زد لکه ‌ای زرد و دندانه ‌دار نقاشی کرد. من می ‌دانستم که اکنون وقت به رختخواب رفتن پدر است. به آرامی می‌ شنیدم که در جوراب‌ هایش این ور و آن ور می‌ رود و لحظه‌ ای بعد صدای او را در لحنی ملایم و بم شنیدم. او چند کلمه‌ای با مادر صحبت کرد.

شنیدم که از مادر می‌ پرسید: «بچه‌ها خوابیده ‌اند؟»

مادر گفت: «بله، مدتی است.» و من از این که هنوز بیدار بودم خجالت کشیدم. آنگاه برای مدتی همه‌ جا ساکت شد اما چراغ همچنان روشن بود. برای من زمان طولانی شد و چیزی نمانده بود که خواب تا چشمانم بالا بیاید که مادر شروع به سخن گفتن کرد.

«احوال بروسی را هم پرسیدی؟»

پدر گفت: «خودم رفتم و دیدمش. سرشب من آنجا بودم. واقعاً انسان از دیدنش متأثر می‌شود.»

« تا این اندازه حالش بد است؟»

« خیلی بد. خواهی دید که وقتی بهار بیاید او را با خودش خواهد برد. در صورتش مرگ را می‌ توان به روشنی دید.»

مادر گفت: « چه فکر می‌ کنی، آیا باید پسرمان را آنجا روانه کنیم؟ شاید تأثیر خوبی داشته باشد.»

پدر جواب داد: «هرجور نظرت توست. اما ضروری نیست. یک بچهٔ به این کوچکی چه می‌فهمد؟»

«پس شب بخیر.»

«بله، شب بخیر.»

چراغ خاموش شد، هوا از لرزیدن بازماند، زمین و در گنجه دوباره ناپیدا شدند و وقتی من چشمانم را بستم توانستم برای بار دیگر حلقه‌ های بنفش تیره را با لبه‌ های زرد رنگشان در حال بالا و پائین رفتن و زیاد شدن ببینم.

اما در حالی که والدینم به خواب رفته و همه جا را سکوت فرا گرفته بود، روح و روان به ناگهان تحریک شدهٔ من با قدرت تمام در امتداد شب به کار خود ادامه می ‌داد. گفت ‌وگوی نیمه فهمیده شدهٔ آن ‌ها همچون میوه‌ ای که به درون برکه سقوط می ‌کند به میان ذهنم افتاده بود، و حالا دایره‌ هایی که به سرعت رشد می کردند با عجله و ترسان از بالایش دور می‌  شدند و باعث می‌گردیدند که روان من از کنجکاوی به لرزه درآید.

بروسی، پسربچه‌ ای که والدینم درباره ‌اش سخن می‌ گفتند، تقریباً دیگر از افق فکری من بیرون رفته بود، حداکثر شاید هنوز خاطره‌ ای تقریباً کم نور و در حال خاموش شدن بود. و اکنون شخصی که حتی نامش نیز می ‌بایست از خاطرم رفته باشد مبارزه‌ جویانه دوباره به یک تصویر زنده تبدیل می ‌شد. ابتدا فقط این را می ‌دانستم که من این نام را پیشتر در دوره ‌ای بارها شنیده بودم و حتی خودم او را صدا زده بودم. سپس روزی را در پائیر به خاطر آوردم که سیبی را از کسی هدیه گرفته بودم. آنگاه به یادم آمد که او پدر بروسی باید بوده باشد، و سپس همه چیز را دوباره می‌ دانستم.

همچنین پسربچهٔ خوش قیافه ‌ای را می‌دیدم که یک سال از من بزرگتر بود اما قدش از من بلندتر نبود و اسم او بروسی بود. شاید یک سال پیش بود که پدرش همسایهٔ ما بود و پسرش همبازی من شده بود. اما حافظه‌ ام بیشتر از این مرا یاری نمی‌ کرد. من او را دوباره به وضوح می ‌دیدم: او کلاه از پشم بافته ‌شدهٔ آبی رنگی بر سر داشت با دو شاخ بسیار عجیب و همیشه در کیفش چندتایی سیب و تکه ‌های نان پیدا می‌ شد و معمولاً هر وقت که می‌ رفت تا شرایط برای ما خسته‌ کننده و یکنواخت گردد او همیشه یک فکر بکر و یک بازی و یک پیشنهاد آماده داشت. او پیوسته حتی در روزهای کار جلیقه‌ ای به تن داشت و باعث می ‌شد که به او حسودیم بشود و پیشتر تصور نمی ‌کردم که زورش زیاد باشد، اما یک بار او پسر آهنگر را به شکل ترحم‌ انگیزی کتک زد زیرا او را بخاطر کلاه شاخ مانندش مسخره کرده بود (کلاهی که مادرش برای او بافته بود) و من دیگر برای مدتی از او حساب می ‌بردم. او یک کلاغ دست‌ آموز داشت، اما در فصل پائیز در خوراکش سیب زمینی ‌های تازهٔ زیادی افزودند و در نتیجه او مرد و ما او را دفن کردیم. تابوتش یک قوطی مقوایی بود که چون برایش کوچک بود مرتب درش به کناری می‌  رفت و من مانند یک کشیش سخنرانی مراسم خاکسپاری را به عهده گرفتم و هنگامی که بروسی شروع به گریستن نمود، برادر کوچکترم خنده ‌اش گرفت و بروسی او را کتک زد و من نیز او را دوباره زدم و پسرک هق هق گریه کرد و جمع ما از هم پراکنده شد. بعداً مادر بروسی به خانهٔ ما آمد و گفت که از آنچه پیش آمده متأسف است، و اگر ما فردا بعد از ظهر به خانهٔ آنها برویم از ما با قهوه و شیرینی که هم اکنون آمادهٔ پختن است پذیرایی خواهد کرد. و هنگام صرف قهوه بروسی برای ما داستانی تعریف کرد، که وقتی به میانه داستان می‌ رسید دوباره از اول شروع می‌شد و علی رغم آن که من هرگز نتوانستم آن داستان را در حافظه ‌ام نگه دارم اغلب هر گاه به یادش می‌ افتادم خنده‌ ام می ‌گرفت.

اما این تازه اولش بود. در همان لحظه هزاران واقعه به خاطرم آمد، همگی مربوط به تابستان و پائیز، زمانی که بروسی هم بازی من بود، و همهٔ آنها را در این چند ماه که او دیگر نیامده بود تقریباً دیگر به کلی فراموش کرده بودم. و حال همهٔ آن ماجراها مانند پرنده ‌هایی که آدم برایشان در زمستان دانه می ‌ریزد، همگی با هم و مثل یک توده ابر به ذهنم هجوم آوردند.

دوباره آن روز درخشان پائیزی به خاطرم آمد که در آن بازشکاری یکی از همسایه‌ ها از آلونک چوبی ‌اش فرار کرده بود. پرهای قیچی شده ‌اش دوباره رشد کرده و بزرگ شده بودند، پای ‌بند برنجی ‌اش را پرنده از خود جدا کرده و از آلونک تاریکش فرار کرده بود. حالا او با خونسردی روبروی خانه در بالای یک درخت سیب نشسته بود، و تقریباً یک دوجین آدم جلویش در خیابان ایستاده بودند، بالا را نگاه می ‌کردند، با هم حرف می ‌زدند و هرکدامشان پیشنهادی داشت. بروسی و من و بچه‌ها به شکل غریبی پریشان بودیم، در حالی که همراه بقیه مردم آنجا ایستاده و پرنده را نگاه می‌ کردیم که هنوز در بالای درخت نشسته و با نگاهی تیز، جسورانه پائین را زیر نظر داشت. یک نفر با صدای بلند گفت: «او دیگر بر نمی ‌گردد!» اما خدمتکاری بنام گوتلوب گفت: «اگر بتواند پرواز کند، طولی نمی ‌کشد که کوه ‌ها و دره‌ ها را پشت سر می ‌گذارد.» آنگاه بازشکاری بدون آن که شاخهٔ درخت را با پنجه‌ هایش رها کند بال ‌های بزرگش را چندین بار به حرکت درآورد. ما به شکل وحشتناکی هیجان زده شده بودیم، و من به شخصه نمی‌ دانستم که کدام یک مرا بیشتر خوشحال می‌ کرد، اگر او را می ‌گرفتند یا چنانچه موفق به فرار می‌ شد. بالاخره گوتلوب نردبانی را آورد و مستقر ساخت و خود صاحب باز از آن بالا رفت و دستش را به سوی حیوانش دراز کرد. در آن لحظه پرنده به بال‌ زدن آغاز کرد و شاخه ‌ای که رویش نشسته بود به تکان خوردن افتاد. قلب ما بچه‌ ها نیز به شدت می‌ تپید، بطوری که نفس‌ کشیدن برایمان دشوار شده بود. ما همچون افسون‌ شدگان به پرندهٔ زیبا و در حال بال زدن می ‌نگریستیم و آنگاه آن لحظهٔ باشکوه فرارسید که بالاخره باز شکاری چندین تلاش پر از نیرو انجام داد و هنگامی که دید می ‌تواند پرواز کند به آرامی و با غرور در دایره‌هایی بزرگ در آسمان بالا و بالاتر پرواز کرد تا این که به اندازهٔ یک چکاوک کوچک به نظر رسید و در نهایت در آسمان از نظرها ناپدید شد. اما ما بچه‌ ها، مدتی پس از آن که بقیه رفتند، هنوز همانجا ایستادیم، سرهایمان با گردن‌ های کشیده رو به آسمان مانده بود و تمامی آسمان را با چشمانمان زیرورو می ‌کردیم که ناگهان از گلوی بروسی صدای بلندی از روی شادمانی بیرون آمد و به پرنده گفت: «پرواز کن، پرواز کن، حالا تو دوباره آزادی.»

گاری دستی همسایه را هم می‌ بایست در خاطر مجسم می ‌کردم. هنگامی که حسابی باران می ‌بارید، در گاری دستی و در هوای نیمه تاریک در کنار هم چمباتمه می ‌زدیم و به طنین و کوبش قطرات باران شدید گوش فرا می ‌دادیم و زمین حیاط را می‌ نگریستیم که در آن جویبارها، جریان‌های تند آب و دریاچه‌ هایی ایجاد می‌ شدند و چگونه آب‌ هایشان  به درون همدیگر می ‌ریخت و از میان یکدیگر عبور می ‌کرد و هر لحظه به شکل دیگری درمی ‌آمد. و یک بار وقتی ما دوتایی در کنار هم چمباتمه زده و صداهای باران را گوش می ‌دادیم بروسی شروع به سخن گفتن کرد و گفت: «ببین، حالا اگر طوفان نوح بیاید، چکار باید بکنیم؟ وقتی همهٔ دهکده ‌ها به زیر آب بروند و آب تا جنگل را فرابگیرد آن‌وقت چه؟» حالا هرکدام‌ مان به هر راه حل ممکنی فکر کردیم، در حیاط همه جا را جست ‌وجو کردیم، به بارانی که همچنان بر سرمان می‌ ریخت گوش دادیم و در آن غرش موج‌ ها و جریان‌ های آب دریاهای دوردست را شنیدیم. من گفتم که می‌بایست از چهار یا پنج تیرچوبی یک کلک درست کنیم تا وزن ما دونفر را تحمل کند. در همین لحظه بروسی سرم داد کشید: «خب، آنوقت تکلیف پدر و مادرت، و پدر و مادر من و گربه و برادر کوچولویت چه می ‌شود؟ این ها را همراه نبریم»؟ راستش در آن هیجان و خطری که حس می ‌کردم ما را تهدید می‌کند من به این‌ها دیگر فکر نکرده بودم و من برای عذرخواهی دروغکی گفتم: «خب، من داشتم فکر می ‌کردم که آنها همگی دیگر به زیر آب رفته و غرق شده‌ اند.» اما او چهرهٔ فکوری گرفت و غمگین شد، زیرا آنچه را که من گفته بودم به روشنی در ذهنش به تصور درآورد. آنگاه گفت: «حالا یک چیز دیگر بازی کنیم.»

و آن هنگام که کلاغ بینوایش هنوز زنده بود و همه جا را جست‌ وخیز کنان زیر پا می‌ گذاشت یک بار او را همراه خود به درون باغ تابستانی ‌مان بردیم و او را بر روی تیرک چوبی اریبی قرار دادیم تا آنجا بنشیند. از آنجا که نمی‌ توانست به پائین بیاید، مرتب بر روی تیرک این ور و آن ور می ‌رفت. من انگشت اشاره‌ ام را رو به او گرفتم و از روی شوخی گفتم: «اینجا، یعقوب گاز بگیر!» و آنگاه پرنده نوکی به انگشتم زد. من چندان دردم نیامد، اما خشمگین شده بودم و دستم را به طرف پرنده دراز کردم تا تنبیهش کنم. بروسی اما مرا محکم گرفت و نگه داشت تا پرنده که از ترسش از روی تیر چوبی پائین افتاده بود دوباره خودش را به جای قبلی اش برساند. من فریاد زنان گفتم: «ولم کن، او مرا گاز گرفته بود!» و با او کشتی گرفتم.

بروسی با صدای بلندی گفت: «تو خودت به او گفتی: یعقوب گازبگیر!» او می ‌خواست بمن نشان دهد که پرنده کار اشتباهی انجام نداده بود. اما من از این که می‌  خواست ادای معلم‌ها را درآورد عصبانی شدم. بعد گفتم: «از نظر من اشکالی نداره» و بدون این که چیز دیگری بگویم تصمیم گرفتم یک وقت دیگر تلافی ‌اش را سر پرنده درآورم.

بعداً، پس از آن که بروسی از باغ رفته بود و به نیمه راه منزلشان هم رسیده بود، دوباره مرا صدا زد و برگشت و من منتظر او ماندم. او نزدیک آمد و گفت: «آیا به من قول قطعی میدهی که هیچ‌وقت با یعقوب کاری نداشته باشی؟» و هنگامی که من به او هیچ پاسخی ندادم و همانجور یکدنده باقی ماندم به من قول دو سیب بزرگ را داد و من هم قبول کردم و آنگاه او به خانه‌ شان رفت.

چندان زمانی نگذشته بود که بر روی درخت خانهٔ پدر بروسی اولین سیب ‌ها رسیدند و او از میان بزرگترین و زیباترین میوه‌ ها آن دو سیب وعده داده شده را انتخاب کرد و به من داد. اما من خجالت کشیدم و نمی ‌خواستم آنها را قبول کنم تا این که او گفت: «بگیر، این‌ها ارتباطی با قضیه یعقوب نداره، اگر آن ماجرا هم پیش نیامده بود باز هم این‌ها را به تو می‌ دادم و برادر کوچکت هم یک سیب دیگر خواهد گرفت.» آنگاه سیب ‌ها را از او گرفتم.

اما بار دیگر ما تمامی بعدازظهر را در علفزارها این طرف و آن طرف می ‌پریدیم و بازی می‌ کردیم و سپس به درون جنگل رفتیم، به جایی که در میان درختان خزه‌ ها سبز شده بود. ما خسته ‌شده بودیم و بر روی زمین دراز کشیدیم. بر روی یک قارچ مگس‌ ها مشغول وزوزو کردن بودند و پرنده‌ های گوناگونی در حال پرواز که نام بعضی از آنها را می ‌دانستیم، هرچند بیشتر آن‌ها برایمان ناشناس بودند. حتی صدای یک دارکوب را شنیدیم که با پشتکار زیاد مشغول سوراخ‌ کردن درختی بود و چنان حالت خوشی به ما دست داد که تقریباً دیگر سخنی به همدیگر نگفتیم و فقط وقتی یکی از ما چیز بخصوصی را کشف می ‌کرد به آن سمت اشاره می‌ نمود و به دیگری نشانش می‌داد. در فضای کمانی شکل و سبزرنگ بالای سرمان نور ملایم سبزرنگی جریان داشت، درحالی که زمین جنگل در دوردست در هوای تاریک و روشنی قهوه‌ ای رنگ که حکایت از تردید و سوء‌ظن داشت از نظرها ناپدید می‌ گشت. آنچه در آن پشت تکان می ‌خورد، چه صدای به هم خوردن برگ‌ ها یا بال زدن پرنده ‌ها، به نظر می ‌رسید که از سرزمین‌ های جادوشدهٔ افسانه‌ ها می‌آید و صدایش طنینی اسرارآمیز و بیگانه برایمان داشت و می ‌توانست معناهای بسیاری در بر داشته باشد.

در حالی که بروسی احساس گرما می ‌کرد، ابتدا کت و آنگاه دوباره جلیقه ‌اش را نیز درآورد و به طور کامل بر روی خزه ها دراز کشید. در حالی که روی خود را به آن طرف برمی‌ گرداند پیراهنش در قسمت گردن کمی از هم باز شد و من به ناگهان ترسیدم زیرا بر روی شانهٔ سفیدش جای زخم قرمز و بلندی را دیدم که به پائین تنه امتداد می ‌یافت. بلادرنگ می‌ خواستم از او بپرسم که این زخم از کجا ناشی شده است، و با خوشحالی منتظر شنیدن ماجرایی از یک پیشامد بد بودم. اما بالاخره چه کسی می‌ دانست که آن جای زخم چگونه ایجاد شده بود و به ناگهان دیگر علاقه ‌ای به پرسیدن از او نداشتم و چنان وانمود کردم که اصلاً چیزی ندیده‌ ام. لیکن در عین حال برای بروسی بخاطر آن جای زخم بزرگش شدیداً متأسف شدم. لابد آن زخم به طور وحشتناکی خونریزی کرده و درد زیادی را ایجاد کرده بوده و در همین لحظه بود که برای او احساس مهربانی بیشتر نسبت به گذشته حس کردم، با این وجود نتوانستم چیزی بگویم. بعداً با هم از جنگل بیرون رفتیم و به خانه‌ هایمان باز گشتیم و من از اتاقم بهترین سرباز چوبی را که نوکرمان مدتی پیش برایم از تنهٔ درخت آقطی تراشیده بود برداشتم، پائین رفته و آن را به بروسی هدیه دادم. اول فکر می‌ کرد که این یک شوخی است، اما بعداً نمی ‌خواست آن را از من قبول کند، و حتی دستانش را در پشت بدنش مخفی کرد، و من مجبور شدم سرباز چوبی را در جیبش فرو کنم.

و هر خاطره پس از خاطرهٔ دیگر یک به یک دوباره به یادم آمدند. و همینطور خاطره‌ ای از جنگل کاج‌ ها که در آن سوی رودخانه قرار داشت و یک بار من همراه دوستانم به آن طرف‌ ها رفتیم زیرا دلمان می خواست که گوزن ‌ها را به چشم خود ببینیم. ما به جاهای دور دست رفتیم، بر روی زمین‌ های قهوه ‌ای رنگ سرسری در میانهٔ تنه‌ های درختان سر به فلک کشیده، اما هرچقدر هم که دورتر رفتیم باز هم اثری از گوزن‌ ها ندیدیم. اما به جای آن‌ ها در لابه‌لای ریشه ‌های کاج‌ ها قطعات بزرگ سنگ را دیدیم که تقریباً تمامی شان هرکدام جاهایی داشتند که در بر روی آنها برجستگی‌ های کوچکی از خزهٔ سبز روشن رشد کرده بود و شبیه به مجسمه‌ های یادبودی به رنگ سبز شده بودند. من رفتم که یکی از آن‌ ها را که بزرگتر از یک دست انسان نبود بچینم، اما بروسی به سرعت گفت: «نه، بگذار سرجایش بماند!» من از او پرسیدم که چرا باید چنین کنم و او جواب داد: «می دانی، وقتی فرشته ‌ای از میان جنگل عبور می ‌کند این‌ها جاپای او هستند. هرجا که او قدم بگذارد، به سرعت بر روی سنگ خزه‌ ها رشد می ‌کنند و چنین شکلک ‌هایی درست می ‌شود.» حالا ما گوزن‌ ها را به فراموشی سپردیم و منتظر ماندیم تا شاید یکی از آن فرشته‌ ها از آنجا عبور کند. ما همانجور ایستاده منتظر ماندیم و مواظب اطراف خود بودیم. در تمامی جنگل سکوتی مرگ ‌آور حاکم بود و بر روی زمین‌ های قهوه ‌ای رنگ لکه‌ های درخشان نور خورشید کم نور و پرنور می  ‌شدند و در دوردست تنه‌های بلند درختان مانند دیواری ستونی شکل و قرمز رنگ به نظر می‌ رسیدند و در بالای سر آنها در پشت تاج ‌های به هم فشرده و تیره رنگ درختان آسمان آبی قرار گرفته بود. باد ملایم و خنکی بی سروصدا از یک طرف آمد و از سمت دیگر بیرون رفت و ما هر دو از ابهت آنچه می‌ دیدیم ترسمان گرفت زیرا همه جا به شدت تنها و ساکت بود و شاید از آن ترسیدیم که ممکن بود در همان لحظه فرشته ‌ای بیاید و ما پس از مدت کوتاهی ساکت و آرام و با چنان سرعتی که برایمان مقدور بود از آنجا دور شدیم و از کنار سنگ‌ها و تنه‌ های درختان بسیاری عبور کردیم و از جنگل بیرون رفتیم. وقتی دوباره از رودخانه گذشته و به همان علفزار قبلی رسیدیم مدتی همان‌جا ماندیم و سپس به سرعت به سوی خانه‌  هایمان دویدیم.

مدتی بعد برای بار دیگر من با بروسی دعوایم شد، و سپس دوباره آشتی کردیم. طرف‌های زمستان بود که گفته شد بروسی بیمار است و این که آیا من می‌ خواهم او را ملاقات کنم. پس از آن من یکی دو بار خانهٔ آنها رفتم. او بر روی تخت دراز کشیده بود و تقریباً هیچ کلامی نگفت. من هم کمی ترسیده بودم و هم احساس ملالت ‌باری به من دست داده بود و آن‌هم علی رغم این که مادرش یک نصفه پرتقال به من داده بود. و پس از آن دیگر هیچ‌گاه او را ندیدیم و من با برادرم و با اسباب ‌بازی‌ هایم و یا با دخترها بازی می ‌کردم و به این ترتیب یک زمان بسیار طولانی سپری شد. برف بارید و دوباره برف‌ ها آب شدند و یک بار دیگر برف آمد. رودخانهٔ کوچک یخ بست و مدت کوتاهی بعد دوباره یخ‌ هایش آب شدند و رنگ آبش قهوه ‌ای و سفید شده بود و طغیان کرد و از منطقهٔ اوبرتال با خودش یک ماده خوک غرق شده و مقدار زیادی چوب و شاخ و برگ درخت‌ ها را همراه آورد. جوجه‌ هایی چند سر از تخم درآوردند اما سه تا از آن‌ ها مردند. برادر کوچکم بیمار شد و دوباره سلامتی ‌اش را باز یافت. در انبارهای مزرعه خرمن ها را کوفتند و در اتاق‌ها پشم‌ ها را ریسیدند و دوباره نوبت به شخم زمین ‌های زراعی رسید و همهٔ این‌ ها بدون آن که از بروسی اثری باشد. به این ترتیب او از من دورتر و دورتر شد و در انتها کاملاً ناپدید گردید و سپس فراموشش کردم –تا الان، تا این شب فعلی، که در آن نور سرخ رنگ از میان سوراخ کلید به این سوی شناور شد و من شنیدم که پدرم به مادر می‌گفت: «وقتی بهار بیاید او را با معجزه خود خواهد برد.»

 

[1] هرمان هسه  در ۲ ژوئیهٔ ۱۸۷۷ در شهر کالو (Calw) واقع در استان بادن-وورتمبرگ آلمان زاده شد. پدر هرمان هسه مدیریت مؤسسه انتشارات مبلغین پروتستان را به عهده داشت. مادرش دختر هندشناس معروف، دکتر«هرمان گوندرت» و مدیر اتحادیه ناشران کالو بود. کتابخانه بزرگ پدربزرگ و شغل پدر، اولین باب آشنایی هرمان هسه جوان با ادبیات بود. از طریق پدر و مادرش که مبلغان مذهبی در هندوستان بودند، به جهان‌بینی و تفکرات فلسفی هند دست یافت. سرگرمی دلخواه هسه در اوقات فراغت نقاشی و باغبانی بود.

پس از موفقیت رمان پتر کامنتسیند وی با ماری برنولی ازدواج کرد که دختر خانواده‌ای سرشناس از ریاضیدانان بازل و نه سال یزرگتر از هسه بود و تا سال ۱۹۱۲ میلادیزندگی مشترک خود را ادامه دادند. در این سال هسه به سوییس مهاجرت و بعدها  تابعیت آن کشور را پذیرفت. وی یک سال پس از انتشار نارتسیس و گولدموند  بار دیگر ازدواج کرد وبار با خانم نینون آوسلندر.

 هرمان هسه به‌عنوان پرخواننده‌ترین نویسندهٔ اروپایی در قرن بیستم شناخته شده‌است.اوبه‌خاطر قدرت استعداد نویسندگی و شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مداری و سبک عالیِ نگارش، به دریافت جایزهٔ نوبل در شاخهٔ ادبیات نایل شد.

هرمان هسه در (۹ اوت ۱۹۶۲ میلادی) در تسین واقع در سوئیس درگذشت.

ادامه دارد…

/انتهای متن/