رمان/بدون تو هرگز / پایان

عشق یا هوس

مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم … حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم… اما فاصله ما … فاصله زمین و آسمان بود … و من در تصمیمم مصمم … و من هر بار، خیلی محکم و جدی … و بدون پشیمانی روی احساسم پا گذاشته بودم … اما حالا…

به زحمت ذهنم رو جمع کردم …

– بعد از حرف هایی که اون روز زدیم … فکر می کردم …

دیگه صدام در نیومد …

– نمی تونم بگم … حقیقتا چه روزها و لحظات سختی رو گذروندم … حرف های شما از یک طرف … و علاقه من از طرف دیگه … داشت از درون، ذهن و روحم رو می خورد … تمام عقل و افکارم رو بهم می ریخت … گاهی به شدت از شما متنفر می شدم … و به خاطر علاقه ای که به شما پیدا کرده بودم … خودم رو لعنت می کردم … اما اراده خدا به سمت دیگه ای بود … همون حرف ها و شخصیت شما … و گاهی این تنفر … باعث شد نسبت به همه چیز کنجکاو بشم … اسلام، مبنای تفکر و ایدئولوژی های فکریش … شخصیتی که در عین تنفری که ازش پیدا کرده بودم … نمی تونستم حتی یه لحظه بهش فکر نکنم …

دستش رو آورد بالا، توی صورتش … و مکث کرد …

– من در مورد خدا و اسلام تحقیق کردم … و این … نتیجه اون تحقیقات شد … من سعی کردم خودم رو با توجه به دستورات اسلام، تصحیح کنم … و امروز … پیشنهاد من، نه مثل گذشته … که به رسم اسلام … از شما خواستگاری می کنم …

هر چند روز اولی که توی حیاط به شما پیشنهاد  دادم … حق با شما بود … و من با یک هوس و حس کنجکاوی نسبت به شخصیت شما، به سمت شما کشیده شده بودم … اما احساس امروز من، یک هوس سطحی و کنجکاوانه نیست… عشق، تفکر و احترام من نسبت به شما و شخصیت شما … من رو اینجا کشیده تا از شما خواستگاری کنم …

و یک عذرخواهی هم به شما بدهکارم … در کنار تمام اهانت هایی که به شما و تفکر شما کردم … و شما صبورانه برخورد کردید … من هرگز نباید به پدرتون اهانت می کردم …

پاسخ یک نذر

اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد … و من به تک تک اونها گوش کردم … و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنم… وقتی از سر میز بلند شدم لبخند عمیقی صورتش رو پر کرد …

– هر چند نمی دونم پاسخ شما به من چیه … اما حقیقتا خوشحالم … بعد از چهار سال و نیم تلاش … بالاخره حاضر شدید به من فکر کنید …

از طرفی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم … ولی می ترسیدم که مناسب هم نباشیم … از یه طرف، اون یه تازه مسلمان از سرزمینی با روابط آزاد بود … و من یک دختر ایرانی از خانواده ای نجیب با عفت اخلاقی … و نمی دونستم خانواده و دیگران چه واکنشی نشون میدن …

برگشتم خونه … و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم … بی حال و بی رمق … همون طوری ولو شدم روی تخت …

– کجایی بابا؟ … حالا چه کار کنم؟ … چه جوابی بدم؟ … با کی حرف بزنم و مشورت کنم؟ … الان بیشتر از هر لحظه ای توی زندگیم بهت احتیاج دارم … بیای و دستم رو بگیری و یه عنوان یه مرد، راهنماییم کنی …

بی اختیار گریه می کردم و با پدرم حرف می زدم …

چهل روز نذر کردم … اول به خدا و بعد به پدرم توسل کردم … گفتم هر چه بادا باد … امرم رو به خدا می سپارم …

اما هر چه می گذشت … محبت یان دایسون، بیشتر از قبل توی قلبم شکل می گرفت … تا جایی که ترسیدم …

– خدایا! حالا اگر نظر شما و پدرم خلاف دلم باشه چی؟ …

روز چهلم از راه رسید … تلفن رو برداشتم تا زنگ بزنم قم … و بخوام برام استخاره کنن … قبل از فشار دادن دکمه ها … نشستم روی مبل و چشم هام رو بستم …

– خدایا! … اگر نظر شما و پدرم خلاف دل منه … فقط از درگاهت قدرت و توانایی می خوام … من، مطیع امر توئم …

و دکمه روی تلفن رو فشار دادم …

” همان گونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم … بر تو نیز روحی را به فرمان خود، وحی کردیم … تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست … ولی ما آن را نوری قرا دادیم که به وسیله آن … هر کسی از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم … و تو مسلما به سوی راه راست هدایت می کنی “

سوره شوری … آیه 52

و این … پاسخ نذر 40 روزه من بود …

مبارکه ان شاء الله

تلفن رو قطع کردم … و از شدت شادی رفتم سجده … خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه …

اما در اوج شادی … یهو دلم گرفت …

گوشی توی دستم بود و می خواستم زنگ بزنم ایران … ولی بغض، راه گلوم رو سد کرد … و اشک بی اختیار از چشم هام پایین اومد …

وقتی مریم عروس شد … و با چشم های پر اشک گفت … با اجازه پدرم … بله …

هیچ صدای جواب و اجازه ای از طرف پدر نیومد … هر دومون گریه کردیم … از داغ سکوت پدر …

از اون به بعد … هر وقت شهید گمنام می آوردن و ما می رفتیم بالای سر تابوت ها … روی تک تک شون دست می کشیدم و می گفتم …

– بابا کی برمی گردی؟ … توی عروسی، این پدره که دست دخترش رو توی دست داماد می گذاره … تو که نیستی تا دستم رو بگیری … تو که نیستی تا من جواب تایید رو از زیونت بشنوم … حداقل قبل عروسیم برگرد … حتی یه تیکه استخون یا یه تیکه پلاک … هیچی نمی خوام … فقط برگرد…

گوشی توی دستم … ساعت ها، فقط گریه می کردم …

بالاخره زنگ زدم … بعد از سلام و احوال پرسی … ماجرای خواستگاری یان دایسون رو مطرح کردم … اما سکوت عمیقی، پشت تلفن رو فرا گرفت … اول فکر کردم، تماس قطع شده اما وقتی بیشتر دقت کردم … حس کردم مادر داره خیلی آروم گریه می کنه …

بالاخره سکوت رو شکست …

–  زمانی که علی شهید شد و تو … تب سنگینی کردی … من سپردمت به علی … همه چیزت رو … تو هم سر قولت موندی و به عهدت وفا کردی …

بغض دوباره راه گلوش رو بست …

– حدود 10 شب پیش … علی اومد توی خوابم و همه چیز رو تعریف کرد … گفت به زینبم بگو … من، تو رو بردم و دستتون رو توی دست هم میذارم … توکل بر خدا … مبارکه …

گریه امان هر دومون رو برید …

–  زینبم … نیازی به بحث و خواستگاری مجدد نیست … جواب همونه که پدرت گفت … مبارکه ان شاء الله …

دیگه نتونستم تلفن رو نگهدارم و بدون خداحافظی قطع کردم… اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … تمام پهنای صورتم اشک بود …

همون شب با یان تماس گرفتم و همه چیز رو براش تعریف کردم … فکر کنم … من اولین دختری بودم که موقع دادن جواب مثبت … عروس و داماد … هر دو گریه می کردن …

توی اولین فرصت، اومدیم ایران … پدر و مادرش حاضر نشدن توی عروسی ما شرکت کنن … مراسم ساده ای که ماه عسلش … سفر 10 روزه مشهد … و یک هفته ای جنوب بود …

هیچ وقت به کسی نگفته بودم … اما همیشه دلم می خواست با مردی ازدواج کنم که از جنس پدرم باشه … توی فکه … تازه فهمیدم … چقدر زیبا … داشت ندیده … رنگ پدرم رو به خودش می گرفت …

پایان

/انتهای متن/

غیرت و ناموس پرستی یا فردین بازی و نژادپرستی ؟!

هرچند موضوع حضور زایران عراقی در مشهد و حواشی محتمل آن امری قابل بررسی و پیگیری است، اما بیرون زدن رگ غیرت برخی ها در این قضیه، خودش قصه ای عجیب و غریب و البته قابل تامل است.

طرف تا دیروز از سفر تایلند و دوبی و کامجویی هایش خاطره سرایی می کرد و امروز رگ غیرتش جنبیده و نگران ناموس ایرانی جماعت شده است! یکی نیست از ایشان بپرسد این تن فروشان ادعایی، قبل از آمدن عراقی ها چه می کردند؟! مقیم خارج بودند؟! یا در آغوش مردان هوس باز ایرانی؟! چطور آن زمان که عفت این زنان زیر آتش هوس مردان ایرانی می سوخت، کسی به فکرشان نبود و حالا همه «فردین»بازی شان گل کرده و غیرتی شده اند؟!

اصلا چنین غیرتی چه ارزشی دارد؟! مگر چیزی جز نژادپرستی است؟!

آنکه واقعا غیرت دارد و در هوای انسانیت نفس می کشد، همیشه و همه جا نگران رونق فحشا و دردمند تن فروشان است، تایلند و دوبی و مشهد و تهران هم برایش فرقی نمی کند، هر کجا که باشد دلش خون است و سوگوار عفت و نجابت!

و من دستبوس چنین مردان غیوری هستم که فطرتشان پاک است و هیچ وقت فحشا را به رسمیت نمی شناسند و با دیدن لبخند دعوت بدکاره‌ها سر پایین می اندازند و بغض می کنند!

خاک مزار «سید مهدی قوام» را می‌بوسم که بی هیچ سئوال و جوابی، پول متبرک روضه امام حسین را دو دستی تقدیم فاحشه ای می کند تا شده حتی برای چند روز لباس حیا و عفت به تنش بپوشاند و عجیب اینکه همین نفس و پول پاک سید، زن را تواب می کند و بهشتی! غیرت یعنی همین! نه ادعاهای مشتی فرصت طلب که «غیرت غیرت» گفتن شان هم شبیه طوطی های کاسکو است که هیچ معنایی از کلام خود نمی فهمند!

باید حواسمان باشد که معنای غیرت را برایمان عوض نکنند.حواسمان باشد که کثافت کاری چند عراقی را به حساب ملت عراق، برایمان فاکتور نزنند!

آنها که اربعین رفته اند، بارها دیده اند غیور مردان عراق را که خانه و خیمه خود را وقف میزبانی از خواهران و مادران ایرانی خود کرده اند و خودشان روی خاک جاده های مسیرکربلا، شبها را صبح کرده اند! خودم چشیده ام غیرت «سیداحمد» عراقی را که با دیدن صف های شلوغ و ازدحام مردان و زنان ایرانی در ایستگاه صلواتی مان در سامرا، سرم داد کشید که:«مهدی! لازم ان نفصل صفوف الرجال و النساء!»، که باید صف زنان و مردان را ازهم جدا کنیم!

حتی دیده ام سرهنگ عراقی را که وقتی مادر پیر ایرانی اش دیگر نای پیاده رفتن نداشت و نتوانست سوار وانت نظامی شود، زمین نشست و کمر خم کرد تا مادرش پا روی کمرش بگذارد و سوار ماشین شود! دیده ام اشک و بغض آن پیرزن را و تماشا کرده ام لبخند رضایت آن سرهنگ را! والسلام!

 

منبع: سایت الف

/انتهای متن/